- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
**خانه روی درخت**
پدرم همیشه عاشقِ درختها بود. میگفتند ریشههایشان به جایی وصل است که ما نمیبینیم. وقتی مادربزرگم فوت کرد و خانهاش را به ارث بردیم، پدرم تصمیم گرفت خانهای بسازد… روی بزرگترین درختِ باغ.
خانهای کوچک، چوبی، با پنجرههایی رو به جنگل.
برای تعطیلات آخر هفته.
جایی که میگفت «دور از هیاهوی دنیا».
اولین بار که رفتیم، هوا گرگ و میش بود.
صدایِ جیکجیکِ پرندهها قطع شد.
حتی باد هم ایستاد.
خانه مثلِ یک کپسولِ چوبی بود که در میانِ شاخههایِ غولپیکر گیر افتاده بود.
پدرم گفت: «اینجا صدایِ هیچچیزِ مزخرفی نمیآید.»
شب اول، صدایِ خشخشِ برگها عجیب بود.
نه مثلِ باد.
انگار کسی داشت با ناخن رویِ چوبِ خانه میکشید.
من، که آن موقع ده سالم بود، ترسیدم.
به پدرم...
پدرم همیشه عاشقِ درختها بود. میگفتند ریشههایشان به جایی وصل است که ما نمیبینیم. وقتی مادربزرگم فوت کرد و خانهاش را به ارث بردیم، پدرم تصمیم گرفت خانهای بسازد… روی بزرگترین درختِ باغ.
خانهای کوچک، چوبی، با پنجرههایی رو به جنگل.
برای تعطیلات آخر هفته.
جایی که میگفت «دور از هیاهوی دنیا».
اولین بار که رفتیم، هوا گرگ و میش بود.
صدایِ جیکجیکِ پرندهها قطع شد.
حتی باد هم ایستاد.
خانه مثلِ یک کپسولِ چوبی بود که در میانِ شاخههایِ غولپیکر گیر افتاده بود.
پدرم گفت: «اینجا صدایِ هیچچیزِ مزخرفی نمیآید.»
شب اول، صدایِ خشخشِ برگها عجیب بود.
نه مثلِ باد.
انگار کسی داشت با ناخن رویِ چوبِ خانه میکشید.
من، که آن موقع ده سالم بود، ترسیدم.
به پدرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.