- تاریخ ثبتنام
- 29/1/20
- ارسالیها
- 1,710
- پسندها
- 18,262
- امتیازها
- 43,073
- مدالها
- 36
- نویسنده موضوع
- #1
پدری هر شب قبل از خواب به اتاق پسر هفت سالهاش میرفت تا شببخیر بگوید؛ زیرا میدانست اگر این کار را نکند، پسرش نمیتواند راحت بخوابد. این کار برایشان تبدیل به یک عادت شبانه شده بود. او وارد اتاق نیمهروشن شد، جایی که پسرش زیر پتو منتظرش بود.
با اولین نگاه، پدر متوجه شد که امشب چیزی غیرعادی درباره پسرش وجود دارد، اما نمیتوانست دقیقا تشخیص دهد. پسرش مثل همیشه به نظر میرسید، اما با یک لبخند بزرگ که از گوش تا گوش کشیده شده بود.
پدر پرسید: «حالت خوبه، عزیزم؟»
پسر با همان لبخند سر تکان داد و گفت: «بابا، زیر تختم را برای هیولاها چک کن.»
پدر کمی خندید و به زانو افتاد تا تنها برای رضایت پسرش زیر تخت را چک کند.
در آنجا، زیر تخت، پسر واقعیاش، رنگپریده و وحشتزده، دراز کشیده...
با اولین نگاه، پدر متوجه شد که امشب چیزی غیرعادی درباره پسرش وجود دارد، اما نمیتوانست دقیقا تشخیص دهد. پسرش مثل همیشه به نظر میرسید، اما با یک لبخند بزرگ که از گوش تا گوش کشیده شده بود.
پدر پرسید: «حالت خوبه، عزیزم؟»
پسر با همان لبخند سر تکان داد و گفت: «بابا، زیر تختم را برای هیولاها چک کن.»
پدر کمی خندید و به زانو افتاد تا تنها برای رضایت پسرش زیر تخت را چک کند.
در آنجا، زیر تخت، پسر واقعیاش، رنگپریده و وحشتزده، دراز کشیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.