- تاریخ ثبتنام
- 10/7/21
- ارسالیها
- 2,682
- پسندها
- 27,569
- امتیازها
- 53,373
- مدالها
- 32
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1

از شهر باران های نقره ای، رشت هستم.
روایت واقعی که براتون تعریف میکنم، از مادربزرگِ مادرم(مادربزرگ مادریِ مامانم) هست که تقریبا 40 سال پیش بلکه بیشتر اتفاق افتاده در اطراف شهر رشت روستایی بوده که میزیستند. حتما خونه های قدیمیِ روستاییِ استان گیلان رو دیدید ک دو یا سه و بیشتر طبقه بوده با نرده های آبی، حیاط بزرگ و انباری بغل خونه و خب زیبایی منحصر بفردی هم داشته. خواستم براتون صحنه تصویرسازی بشه تا بهتر درک کنید.
بگذریم، یه روزی این خانم که اسمشون راضیه هم بوده، کنار انباری نشسته بوده و داشته لی میبریده تا حصیر درست کنه(بچهای شمال میدونن)، خلاصه در همون بین، میبینه زنی بلند قامت و تمام بیپوشش،داره همین کارو انجام میده با...
روایت واقعی که براتون تعریف میکنم، از مادربزرگِ مادرم(مادربزرگ مادریِ مامانم) هست که تقریبا 40 سال پیش بلکه بیشتر اتفاق افتاده در اطراف شهر رشت روستایی بوده که میزیستند. حتما خونه های قدیمیِ روستاییِ استان گیلان رو دیدید ک دو یا سه و بیشتر طبقه بوده با نرده های آبی، حیاط بزرگ و انباری بغل خونه و خب زیبایی منحصر بفردی هم داشته. خواستم براتون صحنه تصویرسازی بشه تا بهتر درک کنید.
بگذریم، یه روزی این خانم که اسمشون راضیه هم بوده، کنار انباری نشسته بوده و داشته لی میبریده تا حصیر درست کنه(بچهای شمال میدونن)، خلاصه در همون بین، میبینه زنی بلند قامت و تمام بیپوشش،داره همین کارو انجام میده با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.