- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
»
«فرهاد» پس از فوتِ پدربزرگش، وارثِ خانهای قدیمی در روستایی دورافتاده در کوهستان شد. پدربزرگش فردی منزوی بود که همسایهها میگفتند با «همزادهایِ کوهستان» داد و ستد میکند. یک شب، وقتی فرهاد در حالِ مرتب کردنِ کتابخانهی غبارگرفتهی پدربزرگ بود، کتابی با جلدِ چرمیِ کهنه و بدونِ نام پیدا کرد.
به محضِ باز کردنِ کتاب، هوای اتاق سنگین شد. رویِ صفحاتِ زرد و شکننده، طلسمهایی با جوهرِ قرمز نوشته شده بود که فرهاد چیزی از آنها نمیفهمید. اما وقتی چشمش به کلماتِ صفحه وسط افتاد، بیاختیار شروع به خواندنِ زیرِ لبیِ آنها کرد. حروف، عجیب و دهانپرکن بودند، انگار با زبانِ انسان سازگار نبودند.
با اولین کلمه، چراغِ نفتیِ روی میز به رنگِ آبی درخشید و خاموش شد. در تاریکیِ مطلق، فرهاد حس کرد چیزی در...
«فرهاد» پس از فوتِ پدربزرگش، وارثِ خانهای قدیمی در روستایی دورافتاده در کوهستان شد. پدربزرگش فردی منزوی بود که همسایهها میگفتند با «همزادهایِ کوهستان» داد و ستد میکند. یک شب، وقتی فرهاد در حالِ مرتب کردنِ کتابخانهی غبارگرفتهی پدربزرگ بود، کتابی با جلدِ چرمیِ کهنه و بدونِ نام پیدا کرد.
به محضِ باز کردنِ کتاب، هوای اتاق سنگین شد. رویِ صفحاتِ زرد و شکننده، طلسمهایی با جوهرِ قرمز نوشته شده بود که فرهاد چیزی از آنها نمیفهمید. اما وقتی چشمش به کلماتِ صفحه وسط افتاد، بیاختیار شروع به خواندنِ زیرِ لبیِ آنها کرد. حروف، عجیب و دهانپرکن بودند، انگار با زبانِ انسان سازگار نبودند.
با اولین کلمه، چراغِ نفتیِ روی میز به رنگِ آبی درخشید و خاموش شد. در تاریکیِ مطلق، فرهاد حس کرد چیزی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.