چهار داستان کتاب:
۱. داستان اول – بدون عنوان مشخص :
درباره زنی است که پس از بلعیدن یک تیغ ماهی، زندگیاش به تدریج از هم میپاشد. تیغ ماهی در گلویش میماند و هر بار که عصبانیت یا غم فروخورده را احساس میکند، رشد میکند. تا اینکه یک روز، از گلویش چیزی بیرون میزند – نه تیغ ماهی، بلکه تمام خشم و کینه انباشته شده در درونش، که شکلی انسانی پیدا کرده. این داستان تمثیلی از «خشونت خانگی خاموش» است: قربانی آنقدر فریاد میزند که بالاخره هیولای درونش را آزاد میکند.