داستان کوتاه داستان کوتاه خرچنگ| آلبرتو موراویا

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ~•°REZ-FA°•~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 3
  • کاربران تگ شده هیچ

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,066
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #1
آدم هیچ وقت نمی‌تواند نه خودش را خوب بشناسد نه آن‌هایی را که بالاتر از خودش هستند و نه آن‌هایی را که پایین‌ترند. من هم دیگر شورش را در آورده بودم از بس که خودم را دست کم می‌گرفتم. درست است که از آهن نبودم ولی سفالی که بودم اما من خودم را شیشه‌ای حساب می‌کردم و حتی بدتر و این دیگر واقعا بی‌انصافی بود. خودم به خودم تو سری می‌زدم اغلب به خودم می‌گفتم بیا و یک مروری روی خودت بکن و ببین چه خصوصیاتی داری. خب قدرت بدنی صفر کوتوله‌ام کج لنگ پاها و دست‌ها خشکه و لاغر عین قورباغه، هوش و ذکاوت یک کمی بیشتر از صفر به خصوص که بین تمام شغل‌ها بیشتر از شاگرد آشپز هتل نتوانستم بشوم. از نظر زیبایی هم زیر صفر صورت زرد و باریکی دارم، چشمانی شبیه سگی که در حال فرار است و دماغی که واقعاً برای صورتی دو برابر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,066
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #2
اسمش آیدا بود، دختر ظرف‌شوی جدیدی که وقتی جودیتا آبستن شد، به جای او آمد. آیدا بین زن‌ها همانی بود که من بین مردها بودم یک خرچنگ مثل من کوتوله کج لاغر و بی‌ارزش بود ولی هیجانی و ناراحت و شاد مثل شیطان، به این خاطر که هر دوی ما جلو همان ظرف‌ها و همان آب چرب می‌ایستادیم خیلی زود صمیمی شدیم و بعد هم خوش خوشک کاری کرد که من یک روز یکشنبه به سینما دعوتش کنم، برای اینکه بی‌ادبی نکرده باشم او را دعوت کردم. وقتی در تاریکی سینما دست من را گرفت و پنج انگشتش را بین انگشت‌هام گذاشت خیلی تعجب کردم فکر کردم اشتباهی شده حتی سعی کردم خودم را کنار بکشم، ولی او زمزمه کرد که تکان نخورم مگه اشکالی داره که آدم‌ها دست‌های همدیگرو فشار بدن. بعد موقع خروج به من گفت که مدت‌ها چشمش دنبال من بوده یعنی از همان روزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,066
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #3
بعضی از آنها وقتی رام کننده از تیررسشان رد می‌شد پاهایشان را به طرفش دراز می‌کردند و او هم با ظرافت خاصی جلوشان را می‌گرفت. آیدا خودش را به من تنگ‌تر چسباند و گفت:« ای وای حالا می‌خورنش.» و صدای طبل‌ها بلند شد. رام کننده نزدیک شیری شد که غرش نمی‌کرد و از همه پیرتر بود و به نظر می‌آمد از شدت خواب دارد می‌افتد. دهانش را باز کرد و سه دفعه پشت سرهم کله‌اش را توی آن فرو برد. من همان‌وقت که صدای کف زدن بلند شد به آیدا گفتم:« شاید باور نکنی... ولی منم می‌تونم توی اون قفس برم و کله مو توی دهن شیر بکنم.» و او با تحسین خودش را باز سخت به من فشار داد و گفت:« می‌دونم که می‌تونی.» خنده و جور مخصوصی ما را نگاه کردند. این دفعه نمی‌شد گفت که به ما نمی‌خندیدند و آیدا که بهش برخورده بود یواشکی به من گفت:«...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~•°REZ-FA°•~
عقب
بالا