- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,435
- پسندها
- 5,891
- امتیازها
- 24,673
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
هر از چندگاهی، دختری به پدرش اعتراض میکرد که زندگی سختی دارد و نمیداند چه راهی رفته که باعث این مشکلات شده است.
این دختر همیشه در زندگی درحال جنگ بود. به نظر میرسید هر مشکلی که حل میشود، یک مشکل دیگر به دنبالش میآید.
پدرش که سرآشپز بود او را به آشپزخانه برد. او سه کتری را پر از آب کرد و هرکدام را روی دمای بالا قرار داد. زمانی که آب هر سه دیگ به جوش رسید، او سیبزمینیها را در یک کتری ، تخممرغها را در کتری دیگر و دانههای قهوه را در کتری سوم گذاشت. سپس ایستاد تا آنها نیز آبپز شوند؛ بدون اینکه به دخترش چیزی بگوید.
دختر غر میزد و بیصبرانه منتظر بود تا ببیند پدرش چه میکند. پس از بیست دقیقه، او گازها را خاموش کرد.
پدر سیبزمینیها را از قابلمه خارج کرد و داخل یک ظرف...
این دختر همیشه در زندگی درحال جنگ بود. به نظر میرسید هر مشکلی که حل میشود، یک مشکل دیگر به دنبالش میآید.
پدرش که سرآشپز بود او را به آشپزخانه برد. او سه کتری را پر از آب کرد و هرکدام را روی دمای بالا قرار داد. زمانی که آب هر سه دیگ به جوش رسید، او سیبزمینیها را در یک کتری ، تخممرغها را در کتری دیگر و دانههای قهوه را در کتری سوم گذاشت. سپس ایستاد تا آنها نیز آبپز شوند؛ بدون اینکه به دخترش چیزی بگوید.
دختر غر میزد و بیصبرانه منتظر بود تا ببیند پدرش چه میکند. پس از بیست دقیقه، او گازها را خاموش کرد.
پدر سیبزمینیها را از قابلمه خارج کرد و داخل یک ظرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.