سخن بزرگان سخن بزرگان | کاترین اپل گیت

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ~•°REZ-FA°•~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها بازدیدها 18
  • کاربران تگ شده هیچ

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,084
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #11
حسم، درست مثل لحظهٔ پیش از پریدن توی عمیق‌ترین قسمت استخر بود. انگار دارید به جایی می‌روید، هنوز نرسیده‌اید؛ اما می‌دانید که راه برگشتی نیست!
***
زندگی همینه. دقیقاً وقتی داری برنامه‌های دیگه‌ای می‌ریزی، برات یه اتفاق دیگه می‌افته
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,084
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #12
رابین یک بچه‌کوچولو بود؛ پس قاعدتاً آزاردهنده بود. چیزهایی می‌پرسید مثل: «چی می‌شه اگه یه سگ با یه پرنده ازدواج کنه؟» یا ۳۰۰۰ بار پشتِ هم شعر عمو زنجیرباف را می‌خواند یا اسکیت‌بوردِ من را می‌دزدید و به جای آمبولانسِ عروسک، ازش استفاده می‌کرد.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,084
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #13
سکوت
«اون شعبده‌بازی رو که سال دوم اومد مدرسه، یادت میاد؟» «اونی که بدجور لنگ می‌زد؟» «یادت میاد رفتی پشت سِن و فهمیدی اون چطوری خرگوشا رو ظاهر می‌کنه، بعدشم به همه گفتی؟» با پوزخند گفتم: «درست فهمیده بودم.» «اما جکسون! تو اون جادو رو از بین بُردی. من دوست داشتم فکر کنم اون خرگوشای قشنگِ خاکستری، از توی کلاه شعبده‌باز بیرون میان. دوست داشتم باور کنم که اون یه جادوئه.»
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,084
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #14
می‌تونی حسابی از دست کسی شاکی بشی و در عین حال، از ته قلب دوسِش داشته باشی.
***
زندگی همیشه عادلانه نیست.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,084
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #15
متأسفانه گاهی اوقات حقایق به حدی تلخ هستند که قادر به تعریف کردن آن‌ها نیستیم.
***
می‌دانستم که او آنجاست و همین برای من کافی بود.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,084
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #16
بابا گفت: «خوبه، اما خیلی اطمینانی بهش نیست. ببین جکسون، زندگی بالا پایین زیاد داره، خیلی پیچیده‌ست. اگه همیشه زندگی این‌شکلی بمونه، خیلی خوبه!» و با دستش یک خط مستقیم رو به بالا را نشان داد؛ «اما توی واقعیت، زندگی این‌شکلیه!» بعد خط زیگزاگی با دستش کشید که مثل کوه، بالا و پایین می‌رفت؛ «برای همین باید خیلی تلاش کرد و ناامید نشد.» مامان گفت: «یه اصطلاحی هست که می‌گن... چی بود؟ تا زمین نخوری، سرپا نمی‌شی!» بابا گفت: «زندگی برات غافلگیریای زیادی داره و این یه حقیقته.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,084
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #17
بعضی وقت‌ها این تنها چیزی است که از یک دوست توقع داری.
***
اما تنها فکری که یادم می‌آید، این است که چقدر خوب است دوستی داشته باشی که به اندازه‌ی تو از پاستیل بنفش خوشش بیاید.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

ناظر ازمایشی
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,084
پسندها
11,247
امتیازها
35,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #18
یک چتر بسته توی دستش داشت. انگار همه‌اش نگران خیس‌شدن بود.
***
مامان گفت: «برادر برای اینه که بهت کمک کنه.» این جمله‌ای از کتاب بود. رابین گفت: «برادر برای اینه که اذیتت کنه.» که البته این توی کتاب نبود. من جواب دادم: «خواهر برای اینه که یواش‌یواش دیوونه‌ت کنه.»
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~
عقب
بالا