قفسه کتاب _لیست کتب جنایی مشهور| نویسندگان مهشور_

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
9,653
امتیاز
78,373
سن
17
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردیبهِشت| پِلآکِ 1
کتاب معمای آرومونت‌

نویسنده : آلفرد هيچكاك‌

مترجم : مريم زكريا





آلفرد هیچکاک، فیلمساز پرآوازه و صاحب سبک، در کنار فعالیت‌های سینماییش به ادبیات پلیسی و جنایی نیز می‌پرداخت. او نویسندگان جوان و بااستعداد زیادی را کشف کرد و با تشویق و تلاش پیوسته خود به معرفی آثار آن‌ها به جهانیان همت گماشت. داستان‌های برگزیده آلفرد هیچکاک علاوه بر بهره‌مندی از فضای پلیسی، از عنصر دلهره و تعلیق که ویژگی آثار اوست نیز بهره می‌گیرد. برخی از این داستان‌ها را هیچکاک خود نوشته و برخی را از میان نوشته‌های نویسندگان جوان و گمنام انتخاب کرده و در مواردی دستمایه فیلمنامه‌هایش قرار داده است. مجموعه داستان‌های برگزیده آلفرد هیچکاک موفقیتی باور نکردنی در سراسر جهان به دست آورد. عناوین داستان‌های کتاب عبارت است از: معمای آرومونت، یک شوخی برای خندیدن تا حد مرگ، انگار دود شد و به هوا رفت، مراقب باشید این مرد خطرناک است، چشم خائن، یک تیر و دو نشان، نامه‌رسان، مثل یک هنرپیشه، آخرین ایستگاه، دست درازی، هرروز یک دسته گل.



بخشی از کتاب

آلفرد جوزف هیچکاک، سومین فرزند ویلیام هیچکاک، تاجر میوه، در ۱۳ اوت ۱۸۹۹ در لیتون استون ( ) نزدیک لندن به دنیا آمد.

هشت ساله بود که با خانواده اش به لندن نقل مکان کرد. در یازده سالگی به کالج سنت ایگناتیوسدر استنفورد هیل لندن رفت و سه سال در آنجا به تحصیل پرداخت. پس از اتمام کالج در چهارده سالگی، در برخی از کلاسهای شبانه دانشگاه لندن شرکت می کرد. آلفرد پدرش را در ۱۹۱۴ از دست داد و یک سال بعد کارمند شرکت سیمکشی و تلگراف هنلی شد. اولین داستان کوتاهش به نام گاز در ژوئن ۱۹۱۹ به چاپ رسید.

یک سال بعد او در شرکت فیلمسازی آمریکایی Famous Players Laskeyکه در لندن فعالیت می کرد، داوطلب کار شد و به عنوان طراح بخشی از تیتراژ به استخدام در آمد.

هیچکاک سینما را از استادانی همچون جرج فیتس مورس آموخت. در ۱۹۲۲ به طرز غیرمترقبه ای کارگردانی فیلم خانم پی بادی ( شماره ۱۳ ) به او محول شد. وی در جریان ساخت فیلم گارد سیاه در برلن با سینمای اکسپرسیونیستی آلمان آشنا شد.

در ۱۹۲۶ با آلما لوسی رویل ازدواج کرد و یک سال بعد دخترش، پاتریشیا آلما، به دنیا آمد.

او در ۱۹۲۸ فیلم Black mail را بر اساس فیلمنامه ای از خودش کارگردانی کرد که یک سال بعد به عنوان نخستین فیلم ناطق انگلیسی روی پرده رفت. در ۱۹۳۸ به امریکا رفت و فیلم مهمانخانه جامائیکا را برای دیوید او. سلزنیک کارگردانی کرد. او در امریکا با توماس مان و ارنست همینگوی آشنا شد. در پاییز ۱۹۳۹ او ساخت ربکا را آغاز کرد و در ۱۹۴۴ دو فیلم کوتاه برای حمایت از نهضت مقاومت فرانسه ساخت.

اولین فیلم رنگی هیچکاک به نام طناب در ۱۹۴۸ تولید شد. وی برای قتل با « م » تماس بگیر و پنجره رو به حیاط پشتی را در ۱۹۵۳، مردی که زیاد می دانست را در ۱۹۵۵، سرگیجه را در ۱۹۵۷ و پرندگان را در ۱۹۶۲ کارگردانی کرد.

دانشگاه کالیفرنیا در ۱۹۶۸ به هیچکاک دکترای افتخاری اهدا کرد.

 

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
9,653
امتیاز
78,373
سن
17
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردیبهِشت| پِلآکِ 1
کتاب دختری در قطار

نویسنده : پائولا هاوکینز


مترجم : فرانک سالاری





کتاب «دختری در قطار» نوشته پائولا هاوکینز( -۱۹۷۲) نویسنده بریتانیایی است. این کتاب توانسته با شکستن رکورد فروش «هری پاتر» ، عنوان پرفروش‎ترین رمان سال ۲۰۱۵ را تصاحب کند. «دختری در قطار» تنها یک رمان پلیسی نیست، بلکه نویسنده توانسته نگاهی روانشناسانه به موضوعی معمایی داشته باشد. «دختری در قطار» با روایتی مدرن، سراغ موضوعی کلاسیک رفته که از میان درد و خون رنجی زنانه را بیرون می‌کشد. ریچل شخصیت اصلی داستان که زنی دائم الخمر است، دچار عدم اعتماد به نفس شدید است. او بین ایفای نقش مادری و زن بودن خود را دچار تزلزل می‌بیند و احساس می کند نمی‌تواند مورد توجه هیچ مردی واقع شود. ریچل بیش از آن‌که در واقعیت زندگی کند، در خیال و بین آدم‌های خیالی‌ای که فقط خودش آن‌ها را می‌بیند سیر می‌کند؛ آن‌قدر که درگیر حوادث بین‌شان می‌شود. حوادثی که هیچ‌وقت رخ نداده‌اند. این رمان درواقع، ماجرای سه زن را از زاویه‌ی دید هر یک از آنها بازگو می کند و مثل یک فیلم سینمایی، مخاطب را در تعلیق نگه می‌دارد. تلفیق فضای معمایی و جنایی با دغدغه‌های زناشویی و نگرانی‌های زنان در مسائلی چون خ**یا*نت و ازدواج، نکته‌های اجتماعی ریزی را درباره زیست زن امروز در جوامع غربی یادآور می شود. در بخش‌های آغازین رمان «دختری در قطار» می‌خوانیم: «کپه‌ای لباس آن سوی ریل قطار دیده می‌شود. یک لباس آبی کمرنگ، یک پیراهن. همه لباس‌ها کهنه و به دردنخور است. توده‌ای آشغال هم کنارش ریخته شده. بی‌شک مهندسینی که زمان زیادی اینجا روی قطار کار می‌کردند، جا گذاشته‌اند. شاید هم مال کس دیگری است. تام می‌گفت: «مادرم همیشه می گفته من خیلی خیالبافم». به هر حال خیلی عوض نشدم. قراضه‌های دورانداخته از نگاهم پنهان نمی‌ماند، تی‌شرتی کثیف روی لنگه کفشی افتاده است. به این فکر می‌کنم لنگه دیگر کجاست و این کفش‌ها اندازه پای چه کسی بوده است».




بخش کتاب

زیر درخت توسکا دفن شده است. پایین ریل قدیمی قطار. سنگ قبر هم دارد. چند قطعه سنگ دور قبر که مانند سنگ قبر چیده اند. نمی خواهم توجه تان را به جایگاه ابدی او جلب کنم، اما نمی توانم بدون اینکه از او یادی کنم، ترکش کنم. اینجا در آرامش ابدی خفته است، کسی دیگر مزاحمش نمی شود. هیچ صدایی جز صدای پرنده ها و تلق تلق قطار نیست.




یک: غصه، دو: لذت، سه: دختر.... هرسه برای یک دختر. روی سه گیر کرده ام. دیگر نمی توانم تکان بخورم. تو سرم پر از صداست. دهانم پر از خون شده. هر سه برای یک دختر. صدای زاغ ها را می شنوم. به من می خندند. من را مسخره می کنند. همچون مرغی که تخم می کند، قدقد می کنند. یک حرکت، یک حرکت خیلی بد. می توانم آن ها را ببینم. خیلی سیاه اند. نه پرنده نیست. چیز دیگری است. یکی دارد می آید. یکی دارد با من حرف می زند.


ببین حالا، ببین وادارم کردی باهات چکار کنم.
 

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
9,653
امتیاز
78,373
سن
17
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردیبهِشت| پِلآکِ 1
کتاب ادبیات جنایی

نویسنده : جان اسکاگز


مترجم : حسین شیخ الاسلامی



در همین ابتدا، باید گفت اگرچه این ضرب‌المثل قدیمی که می‌گوید «تو دعوا حلوا خیرات نمی‌کنند»، می‌تواند کاملاً درست باشد، اما به هر حال، جرم و جنایت، بیش از صد و پنجاه سال است که مبنای یک ژانر تام و تمام قرار گرفته. در واقع همین محوریت جنایت است که با وجود تنوع ناب این ژانر که هر گونه طبقه‌بندی ساده را به چالش می‌کشد، مرا بر آن داشت عنوان «ادبیات جنایی» را برای این کتاب برگزینم. این ژانر، در طول تاریخ خود، عنوانهای متفاوتی را برای طبقه‌بندی به خود دیده است. از نامی که ادگار آلن پو بر این ژانر نهاد، یعنی «حکایتهای استدلالی» تا ادبیات معمایی و کارآگاهی که در ابتدای قرن بیستم استفاده می‌شد، یا داستان پلیسی که عنوانی بود که در دوره‌ی میان جنگ اول و دوم بین‌الملل به این ژانر اطلاق می‌شد، جنایت و گاه برخی اوقات تجسس درباره‌ی آن، محور این ژانر بوده است.





سخن مترجم کتاب

موسسه خط ممتد، به خود می بالد که اکنون و با توفقیات الهی، و نیز همراهی و مساعدت مسئولان محترم انتشارات نشانه، با ارائه ی کتاب حاضر، قدمی هرچند کوتاه در راه پربارتر کردن نقد و نظریه ی ادبی در ایران برداشته است. به ویژه اینکه این ژانر، که نقشی اساسی و زیرساختی در صنعت جهانی فرهنگ دارد، کمتر از سوی منتقدان، مترجمان و صاحب نظران حوزه ی نقد و نظریه ی ادبی کشورمان مورد توجه قرار گرفته، و اثری که گزارشی، جامع، موجز و دقیق از فرآیند تکوین و تحول این ژانر و خرده ژانرهایش ارائه کند، به زبان فارسی موجود نیست. این کتاب علی رغم حجم اندکش، می تواند فراهم آورنده ی چنین گزارشی باشد، و امید ما اینست که با ترجمه ی دیگر مجلدات این مجموعه، بتوانیم در طول مدت زمانی نه چندان طولانی، مجموعه ای از این دست کتب را به زبان فارسی ترجمه و روانه ی بازار کتاب کنیم، تا تاریخ و ریشه های مفاهیم مختلف ادبی به زبان ساده و بدون اطناب و مفصل گویی، برای منتقدان و نظریه پردازان ما در قدم اول، و عموم علاقه مندان به مباحث نظریه ی ادبی در قدم بعدی، به شکلی سامان مند فراهم باشد.
 

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
9,653
امتیاز
78,373
سن
17
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردیبهِشت| پِلآکِ 1
کتاب سکوت قبر

کاوشگری‌های کارآگاه اِرلندور

نویسنده : آرنالدور ایندیرداسون


مترجم : زهرا زارعی



آرنالدور ایندیرداسون (متولد ۱۹۶۱)، نویسنده مشهور ایسلندی، بیش‌تر به خاطر رمان‌های جنایی‌اش مشهور است. رمان سکوت قبر در سال ۲۰۰۵، به عنوان بهترین رمان جنایی سال، برنده جایزه انجمن نویسندگان جنایی انگلستان شده است. کشف تعدادی استخوان انسان که در محلی دفن شده‌اند پای پلیس را به ماجرا باز می‌کند و کارآگاه ارلندور، قهرمان مشهور رمان‌های ایندیرداسون، مسئول رازگشایی از ماجرا می‌شود. استخوان‌ها تک به تک بیرون کشیده و بررسی می‌شوند و تاریخچه خانواده‌ای که نزدیک محل کشف استخوان‌ها زندگی می‌کرده است در مرکز توجه قرار می‌گیرد. کارآگاه ارلندور در حین کشف رازهای این جنایت باید با مشکلی که برای دخترش هم پیش آمده دست و پنجه نرم کند. سکوت قبر رمانی است نفس‌گیر، پرکشش و جذاب درباره جنایتی که سال‌ها پیش اتفاق افتاده، جنایتی ناشی از خشونت، جنون و سادیسم.





بخشی از کتاب

توتی مرد غریبه و مادرش و گله ی پشت سرش را به سمت زیرسازی ها برد و به جایی که شیء سفید و عجیب و غریب را پیدا کرده بود اشاره کرد، شیئی که آن قدر سبک و صاف بود که تصمیم گرفته بود توی جیبش بگذارد و نگهش دارد. پسر محل دقیق را یادش آمد، دوید سمت ساختمان و مستقیم به جایی رفت که شیء افتاده بود. مادرش تذکر داد خیلی نزدیک نشود و با کمک مرد جوان خودش را به آن جا رساند. توتی استخوان را از مادرش گرفت و گذاشتش توی خاک.


گفت: « این جوری افتاده بود. » هنوز هم تصور می کرد استخوان یک جور سنگ جالب است.


بعدازظهر جمعه بود و هیچ کس سر ساختمان کار نمی کرد. در دو طرف محل اتوماسیون گذاشته بودند و برای بتن ریزی آماده بود، اما زمین بی حفاظ بود و هنوز هیچ دیواری دور و برش نبود. مرد جوان رفت سمت تلی که پسر شیء را پیدا کرده بود و مکان را بررسی کرد. با انگشت خاک را خراشید و از دیدن استخوان دستی مدفون زیر خاک وحشت کرد.


مادر پسر، مرد جوان را نگاه کرد که به تل خیره شده بود و نگاهش را دنبال کرد تا خودش هم استخوان را دید. نزدیک تر که می رفت با خودش گفت شاید بتواند استخوان فک و یکی دو تا دندان بیرون بیاورد.


از جا پرید، رو کرد به مرد جوان و بعد به دخترش و به طور غریزی شروع کرد به پاک کردن دهان دختر.




به زحمت فهمید چه اتفاقی افتاده تا وقتی که دردی در شقیقه اش حس کرد. مرد بی هوا با مشت به سرش کوبیده بود، آن قدر سریع که حتی متوجه نشده بود. یا شاید هم باور نداشت مرد این کار را کرده باشد. این اولین مشت بود و سال های بعد از آن نمی دانست اگر درجا وِلش کرده بود و رفته بود زندگی اش متفاوت می شد یا نه.


البته اگر مرد این اجازه را به او می داد.


با حیرت به مرد نگاه کرد، از مشت زدنش در حیرت بود. هیچ کس هیچ وقت این جوری نزده بودش. سه ماه از عروسی شان می گذشت.


دستش را روی شقیقه اش گذاشته بود و گفت: « تو به من مشت زدی؟ »
 

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
9,653
امتیاز
78,373
سن
17
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردیبهِشت| پِلآکِ 1
کتاب مرگ خانم مگینتی‌

نویسنده : آگاتا کریستی


مترجم : مجتبی عبداللّه‌ نژاد



کتاب «مرگ خانم مگینتی‌» نوشته آگاتا کریستی (۱۹۷۶-۱۸۹۰) نویسنده انگلیسی داستان‌های جنایی و ادبیات کارآگاهی است. کریستی با نام مستعار مِری وستماکوت، داستان‌های عاشقانه و رمانتیک نیز نوشته است، ولی شهرت اصلی‌اش به خاطر ۶۶ رمان جنایی اوست. داستان‌های آگاتا کریستی، به خصوص آن دسته که درباره ماجراهای کارآگاه هرکول پوآرو یا خانم مارپل است، نه تنها لقب «ملکه جنایت» را برای او به ارمغان آورد بلکه می‌توان وی را به‌عنوان یکی از مهم‌ترین و مبتکرترین نویسندگانی که در راه توسعه و تکامل داستان‌های جنایی کوشیده‌اند نیز معرفی و مطرح کرد. آگاتا کریستی در کتاب رکوردهای گینس مقام اول در میان پرفروش‌ترین نویسندگان کتاب در تمام دوران‌ها و مقام دوم ، بعد از ویلیام شکسپیر، در میان پرفروش‌ترین نویسندگان در هر زمینه‌ای را به خود اختصاص داده است. این کتاب از مجموعه معماهای هرکول پوآرو، کارآگاه معروف، است. در بخشی از کتاب «مرگ خانم مگینتی‌» می‌خوانیم: «هرکول پوآرو از رستوران ویئی گراندمر بیرون آمد و وارد سوهو شد. یقه پالتویش را بالا داد، در واقع احتیاط می‌کرد اما ضرورتی نداشت. چون شب سردی نبود. همیشه به خودش می‌گفت: تو این سن باید خیلی مراقب باشم. چشمهایش نشئه و کیفور بود. حلزونهای ویئی گراندمر طعم دلپذیری داشت. در واقع پیدا کردن این رستوران خفه و دلگیر کشف بزرگی بود. مثل سگی که غذای سیر و مفصلی خورده باشد، زبانش را روی لبهایش کشید. دستمالش را از جیبش درآورد و سبیل آراسته‌اش را پاک کرد. بله غذای خوبی بود. خوب حالا باید چه کار می‌کرد؟ تاکسی از کنارش گذشت و یک لحظه برایش ترمز کرد. پوآرو وسوسه شد با تاکسی برود ولی علامت نداد. تاکسی چرا، به هر حال زود به خانه می رسید و الان وقت خوابش نبود. از زیر سبیلش گفت: حیف که سه وعده بیشتر غذا نمی‌خورم.» چون برخلاف بعضی‌ها عادت نداشت موقع چای عصر چیزی بخورد».




بخشی از کتاب
هرکول پوآرو از رستوران ویئی گراندمر بیرون آمد و وارد سوهو شد. یقه پالتویش را بالا داد، ولی در واقع احتیاط می کرد و ضرورتی نداشت، چون شب سردی نبود. همیشه به خودش می گفت: « تو این سن باید خیلی مراقب باشم. »

چشمهایش نشئه و کیفور بود. حلزونهای ویئی گراندمر طعم دلپذیری داشت. در واقع پیدا کردن این رستوران خفه و دلگیر کشف بزرگی بود. مثل سگی که غذای سیر و مفصلی خورده باشد، زبانش را روی لبهایش کشید. دستمالش را از جیبش درآورد و سبیل آراسته اش را پاک کرد.


بله. غذای خوبی خورده بود... خب، حالا باید چه کار می کرد؟


تاکسی ای از کنارش گذشت و یک لحظه برایش ترمز کرد. پوآرو وسوسه شد که با تاکسی برود، ولی علامت نداد. تاکسی چرا؟ به هر حال زود به خانه می رسید و هنوز وقت خوابش نبود.


از زیر سبیلش گفت: « حیف که روزی سه وعده بیشتر غذا نمی خورم. » چون برخلاف بعضی ها عادت نداشت موقع چای عصر چیزی بخورد. در توجیهش می گفت: « وقتی ساعت پنج چیزی می خوری، موقع شام معده هنوز شیره کافی ندارد، در حالی که می دانیم بهترین وعده غذایی همان شام است. »


پوآرو حتی قهوه نیمروزی هم نمی خورد. شیرکاکائو و پیراشکی هم نمی خورد. ولی ناهار را ساعت دوازده و نیم یا حداکثر یک می خورد. مهمتر از همه هم که شام بود.


اوقات شام و ناهار مهمترین اوقات روزانه پوآرو بود. شکمش را از همان اول جدی گرفته بود و حالا در کهنسالی نتیجه این جدیت را برداشت می کرد. غذا خوردن برایش فقط لذت جسمانی نبود، بلکه نوعی پژوهش فکری به شمار می رفت. چون مقدار زیادی از وقتش را در بین وعده های غذایی، صرف تحقیق و جستجو برای کشف مراکز ارائه غذاهای لذیذ و جدید می کرد. ویئی گراندمر نتیجه یکی از همین تحقیقات بود و پوآرو بر لذیذ بودن غذاهای این رستوران مهر تایید می زد.
 

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
9,653
امتیاز
78,373
سن
17
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردیبهِشت| پِلآکِ 1
کتاب روسری قرمز

ده عاشقانه جنایی بر اساس ماجراهای واقعی

نویسنده : مهدی ابراهیمی



ساعت ۹ صبح شنبه، به مرکز پیام جنایی، یک مورد قتل همراه با سرقت گزارش شد. مردی در خانه‌ای در خیابان ستارخان، به قتل رسیده بود و نتایج تحقیقات اولیه‌ی کلانتری محل، حکایت از سرقت وسائل باارزش منزل داشت. کارآگاه پارسا و سرباز ایمانی چند دقیقه‌ای در راه بودند تا به کوچه‌ی پرستو رسیدند. در انتهای کوچه و در برابر ساختمان مرمری سفید چهار طبقه، ماشین‌های کلانتری، ماشین بازپرس ویژه قتل و مینی‌ب*و*س پزشکی قانونی توقف کرده بودند و جمعیت زیادی دور حلقه‌ی زردرنگ امنیتی جمع شده بودند. همهمه‌ای برپا بود. چند زن که نزدیک مینی‌ب*و*س سفیدرنگ بودند با جملاتی مثل «حقش بود!»، «حیف اون بچه» و «آدم یه زن مثل دسته‌گل داشته باشه و باز شلوارش دوتا شه...» به‌جای ابراز ناراحتی، با همسر مردی که به قتل رسیده بود ابراز همدردی می‌کردند.





بخشی از کتاب
وقتی سوار اتوبوس مسافربری شد دلشوره ی خاصی داشت. به چهره ی « هما » که با زنجیر قرمزرنگ پستانک بازی می کرد خیره شد و به یاد اصرارهای شوهرش افتاد که می خواست به شمال نزد خانواده اش برود و یک ماهی در آن جا بماند.

احساس می کرد برای « داریوش » دیگر عزیز نیست. به یاد دوران آشنایی اش افتاد که داریوش می گفت بدون او حتی نمی تواند نفس بکشد. هنوز سه سال نگذشته بود که همه چیز تغییر کرده بود. چه کنایه ها که به جان نخریده بود. حتی بقال محله هم به او هشدار داده بود که مراقب شوهرش باشد. اگر این کنایه ها و شایعه ها درست باشد؛ چه کار باید می کرد؟


به یادش آمد که وقتی با چمدان و بدون همراهی داریوش سوار آژانس شده بود تا به ترمینال برود، « شهناز » را دیده بود که از پشت پنجره، او را دید می زد. یعنی واقعا این زن بیوه با داریوش رابطه دارد؟!


اتوبوس در جاده چالوس با آن همه زیبایی و سرسبزی دامنه ی کوه به پیش می تاخت و قطرات اشک « رعنا » از زیر عینک آفتابی اش بی صدا به روی پیراهنش می چکید. با چه امیدی در خانه داریوش پا گذاشته بود. پسری دوست داشتنی و مهربان که در مراسم عروسی فامیلی، وقتی رعنا از شهسوار به تهران رفته بود به او دل باخته بود. خیلی زود سر سفره عقد نشستند و تا روزی که در کوچه ی پرستو، خانه نخریده بودند زندگی خوبی داشتند.


وقتی اتوبوس از دامنه پیچ در پیچ کوه بالا می رفت؛ رعنا به دره ای عمیق چشم دوخت و در دل آرزو کرد داخل آن سقوط کنند؛ اما با دیدن بازیگوشی هما انگشت به دندان گرفت و به خود دلداری داد. شاید همه اشتباه می کنند. شاید سر داریوش به سنگ بخورد و باز زندگی اش عطر عاشقی بگیرد...


مدت ها بود که جلوی خانواده و دوستانش، نقش بازی می کرد. همه این خانواده ی کوچک سه نفره را خوشبخت ترین خانواده فامیل می دانستند. اما رعنا وقتی با خودش خلوت می کرد؛ گریه امانش نمی داد.
 

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
9,653
امتیاز
78,373
سن
17
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردیبهِشت| پِلآکِ 1
کتاب لُرد اِجوِر می‌میرد

نویسنده : آگاتا کریستی


مترجم : محمد گذرآبادی



«لرد اجورد می‌میرد» نوشته آگاتا کریستی.( ۱۸۹۰-۱۹۷۶) نویسنده انگلیسی تبار است. آگتا کریستی یکی از پرآوازه‌ترین نویسند‌ه‌های داستان‌ پلیسی در سراسر جهان است که به او لقب وحشت دادند. رمانی پلیسی جناییست که کارگاه معروف پوآرو به‌همراه ۱۳ مهمان‌ویژه به ضیافت شامی دعوت می‌شود.فردای آن روز قتلی رخ می‌دهد و ماجرا شروع می‌شود ...




بخشی از کتاب
مردم حافظه کوتاه مدتی دارند. آن همه علاقه و هیجانی که قتل جورج آلفرد سنت وینسنت مارش، بارونِ اِجوِر چهارم برانگیخت خیلی زود به فراموشی سپرده شد و به امری مربوط به گذشته بدل گردید. حالا هیجانهای تازه ای جای آن را گرفته اند.

ارتباط دوستم هرکول پوآرو با این پرونده هرگز آشکارا مورد اشاره قرار نگرفت. او ترجیح داد نامش فاش نشود. اعتبار آن به کس دیگری رسید، و پوآرو هم همین را می خواست. به علاوه، از دیدگاه خاص و شخصیِ پوآرو، این پرونده در ردیف شکستهای او بود. همیشه قسم می خورد که اشاره تصادفی یک غریبه در خیابان بود که او را در مسیر درست قرار داد.


ممکن است این حرف درست باشد، اما نبوغ او بود که حقیقت ماجرا را کشف کرد. اگر هرکول پوآرو نبود، شک دارم که امکان تفهیم جنایت به مجرم وجود می داشت.


بنابراین احساس می کنم زمان آن رسیده که هرچه درباره این ماجرا می دانم به روشنی به روی کاغذ بیاورم. تمام زیر و بم ماجرا را به طور کامل می دانم و باید بگویم با این کار، آرزوی یک خانم بسیار جذاب را نیز برآورده می کنم.
 
بالا