کاربرد هشتگ

  1. مبینا علی محمدی(شهرزاد)

    شعر مجموعه اشعار ناگفته‌های آبی رنگ من | شهرزاد کاربر انجمن یک رمان

    خبر آورد کسی، باز گرفتار شدی عاشق خنده ی یک چشم سیه‌کار شدی من به این حرف پراکنده مردم چه بگم؟ گاه گویند هنوزم تو طلبکار شدی نامه دادم به کسی تا به تو تقدیم کند مگر ان نامه رسید و تو خبر دار شدی؟ من نوشتم که ببینی دل من بی‌تاب است تو ولی ساده گذشتی و سبک‌بار شدی هرچه پرسیدم ازت ...
  2. مبینا علی محمدی(شهرزاد)

    شعر مجموعه اشعار ناگفته‌های آبی رنگ من | شهرزاد کاربر انجمن یک رمان

    #جواب شعر گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد گیرم که زمان خاطره ها را به فنا داد از آقای محمد رضا نظری گفتی که به هرحال تو را برده ام از یاد بازم که قضاوت شده ام خانه ات آباد من نامه ندادم که فراموش شوم زود قبلا که دگر نامه رسان نامه فرستاد هر بار که میلاد تو آمد نوشتم تبریک عزیزم که...
  3. مبینا علی محمدی(شهرزاد)

    شعر مجموعه اشعار ناگفته‌های آبی رنگ من | شهرزاد کاربر انجمن یک رمان

    گفتند که 05/05/05 آمده است بر باغ غزل بوی ترنج آمده است علیات و خزان و شاعران غمگینند بی تو به غزل دوباره رنج آمده است #علیات و خزان تخلص شاعرانی هستند که میشناسم
  4. پرینز اوپال

    ایده برای نوشتن رمان و داستان فانتزی و علمی-تخیلی

    ایده: روزی آتا با موجودی سه چشم رو به رو می شود که از او می پرسد او چه آرزویی دارد وقتی آتا می گوید اون می خواهد قوی شود و نامیرا شود قدرتی به آتا می دهد که در دنیا بی نظیر است و آن این است که هرچی بجنگد قوی تر می شود ولی نمی میرد... #قدرت_نامیرا #موجود_عجیب
  5. پرینز اوپال

    ایده برای نوشتن رمان و داستان فانتزی و علمی-تخیلی

    ایده: شارون خواب هایی می بیند که در خواب در سرزمینی جادویی زندگی می کند ولی در بیداری او فقط یک نوجوان پانزده ساله است تا اینکه در شب ماه کامل شارون به آن سرزمین می رود و می فهمد شاهزاده آن سرزمین و وظیفه ای به گردن دارد... #سرزمین_جادویی #خواب
  6. پرینز اوپال

    ایده برای نوشتن رمان و داستان فانتزی و علمی-تخیلی

    ایده: رادان در نواختن ویولون استاد چنان می نوازد که می تواند حیوانات را با خود همراه کند ولی نمی داند که این توانایی او مورد علاقه پادشاه خون آشامان است و دستور می دهد تا رادان را از دنیای خودش خارج کند تا از توانایی او استفاده کند... #موسیقی #خون_آشام
  7. پرینز اوپال

    ایده برای نوشتن رمان و داستان فانتزی و علمی-تخیلی

    ایده: آرمان کوهنورد قابلی است در یکی از کوه پیمایی هایی خود سر از غاری در می آورد که در انتهای آن یک شمشیر با سه نگین پیدا می کند و آن شمشیر راه از غار خارج می کند بعد می فهمد که آن شمیر پادشاه پریان است و حال پریان برای باز پسگیر شمشیر به دیدار آرمان می آیند... #شمشیر_جادویی #پریان
  8. پرینز اوپال

    ایده برای نوشتن رمان و داستان فانتزی و علمی-تخیلی

    ایده: رادمان بعد از مرگ پدربزرگش بین وسایلی که از او باقی مانده است یک ساعت دیواری عجیب پیدا می کند با گذشت زمان می فهمد که این ساعت قابلیت دارد که زمان را به عقب و جلو ببرد... #سفر_در_زمان #ساعت_جادویی
  9. پرینز اوپال

    ایده برای نوشتن رمان و داستان فانتزی و علمی-تخیلی

    ایده: دنیل با یک شیطان پیمان بسته است ولی حال می تواند شینیگامی های را ببیند؛ حال آنها به دنبال این هستند که چگونه او می تواند به راحتی خدایان مرگ را حس کند... #شینیگامی #شیاطین
  10. fatemeholyaei

    در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

    و یک سردار ساسانی بود، مردی که باید از این معبد و موبدانش محافظت می‌کرد. اما اینکه نیمه‌شب، پنهانی و با شمشیری کشیده در تاریکی معبد پرسه می‌زد، نشان می‌داد که وفاداری او مدت‌هاست به خون و لجن کشیده شده است. - اگه فقط یه کلمه حرف بزنی، خودم زبونت رو می‌برم. رهام این را در گوشم غرید و پیش از آنکه...
  11. fatemeholyaei

    در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

    من نلرزیدم. دستان خون‌آلودم را که هنوز بوی خون سرباز مقدونی را می‌داد، روی زمین مرطوب فشار دادم تا تعادلم را حفظ کنم. به جای التماس، پوزخندی کم‌رنگ روی لبانم نشست؛ پوزخندی که متعلق به لیلیث باستان‌شناس نبود، متعلق به هیولایی بود که در تخت‌جمشید متولد شده بود. - من نه از روم آمده‌ام، سردار... و...
  12. fatemeholyaei

    در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

    سقوط نبود؛ غرق شدن بود. تاریکی، غلیظ و چسبناک بود. شبیه به قیرِ سردی که وارد دهان، بینی و ریه‌هایم می‌شد. هیچ صدایی جز ضربان دیوانه‌وار قلب خودم نمی‌شنیدم. فشار آب نامرئی زمان، استخوان‌هایم را در هم می‌فشرد. احساس می‌کردم هزاران سال در حال له شدن زیر وزن قرن‌ها هستم. می‌خواستم فریاد بزنم، اما...
  13. fatemeholyaei

    در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

    سرباز سنگین‌وزن روی زانو افتاد و من را هم با خود به پایین کشید. دستش را روی گلویش گذاشت تا جلوی فواره‌ی خون را بگیرد، اما انگشتانش میان خون می‌لغزید. چند ثانیه بعد، چشمانش بی‌حرکت ماند و روی سنگفرش‌های داغ پارسه افتاد. من آنجا زانو زده بودم. دستانم تا آرنج به خون مردی آغشته بود که بیش از دو هزار...
  14. fatemeholyaei

    در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

    ستون‌های سنگی غول‌پیکر، با ارتفاعی سرگیجه‌آور، در محاصره‌ی شعله‌های آتش می‌سوختند. در بالاترین نقطه‌ی یکی از ستون‌ها که هنوز فرو نریخته بود، سرستون سنگی عظیمی به شکل دو گاو پشت‌به‌پشت دیدم که زیر نور سرخ آتش، گویی زنده بودند و از درد نعره می‌کشیدند. تخت‌جمشید. پارسه. کتاب‌های تاریخ، سقوط اینجا...
  15. fatemeholyaei

    در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

    هیچ فریادی از گلویم خارج نشد. سقوط در تاریکی مطلق آغاز شد. باد، زوزه‌کشان در گوشم می‌پیچید، اما هرچه پایین‌تر می‌رفتم، صداها تغییر می‌کردند. زوزه‌ی باد جای خود را به صدای سم اسب‌ها، شیون زنان، و برخورد شمشیرها می‌داد. در این سقوط بی‌پایان، هوا سرد و متراکم شد. وقتی بالاخره متوقف شدم، ضربه‌ی...
عقب
بالا