من نلرزیدم. دستان خونآلودم را که هنوز بوی خون سرباز مقدونی را میداد، روی زمین مرطوب فشار دادم تا تعادلم را حفظ کنم. به جای التماس، پوزخندی کمرنگ روی لبانم نشست؛ پوزخندی که متعلق به لیلیث باستانشناس نبود، متعلق به هیولایی بود که در تختجمشید متولد شده بود.
- من نه از روم آمدهام، سردار... و...