***
#پارت9
نگاهم به برگهی امتحان املای بچههاست و چشمم خط نامشخص علی را میبیند اما؛ در مغزم جنگ بود و هزار پاسخ ناگفته به دهیار در سرم رژه میرفت.
دیشب آمد و هر چه توانست حرف مفت بارم کرد!
از کم عقل و بیدرک شنیدم تا فحشهای غیرمستقیم. سید و بیبی به شهر، خانهی پسرشان رفته بودند وگرنه که...