• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فصل خاک | زینب گرگین کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع zeynab-g
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها بازدیدها 458
  • کاربران تگ شده هیچ

zeynab-g

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
9
پسندها
89
امتیازها
83
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
فصل خاک
نام نویسنده:
زینب گرگین
ژانر رمان:
اجتماعی، درام، عاشقانه
کد رمان: 5691
ناظر: @Taraneh.j


خلاصه:
ریحانه، با کوله‌باری از خاطرات، به دنبالِ معنایی برای زندگی است؛ آبرو، جان و مالش همه در گرو زمانه مانده. کمی آن طرف‌تر مردی سرسخت، با اراده‌ای پولادین، در برابرِ ناملایمات ایستاده و درمانده میان جدال زندگی... اما سد، همه‌ی رویاها را تهدید می‌کند. کسی می‌تواند در این نبردِ نابرابر، پیروز شود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Raha~

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
2,216
پسندها
14,861
امتیازها
38,678
مدال‌ها
45
  • مدیرکل
  • #2
IMG_20250501_184704_079 (2).jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raha~

zeynab-g

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
9
پسندها
89
امتیازها
83
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

نور خورشید،
سخت تن خشک کویرم را می‌فشرد.
و من، درمانده برای ذره‌ای آب.
به‌جای آب، باد به تن خشکم تازید

و درختِ پر زخمِ صبورم
لرزید و درمانده تر از گذشته، قامتش خم شد.
ناگهان، چشمه‌ای به شیرینی زمزم،
زیر پاهای رهگذری جوشید و بیابانم؛
دوباره جان گرفت.
که جان، به فدای قدم‌هایش.

این داستان بر اساس یک پروژه‌ی واقعی ترکیب شده با خیال نویسنده است و قصد اشاره، توهین و جسارت به هیچ صنف، شهر، یا قومی را ندارد.
از همراهی شما متشکرم.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
9
پسندها
89
امتیازها
83
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #4
دستم، درون خاک مرطوب می‌رود و جنسش را لمس می‌کنم.
متفکر اخم درهم می‌کشم و با بلند شدنم، دستم را از خاک می‌تکانم.
آفتاب کم جان اول صبح به زمین می‌تابید.
نگاه پر از غمم به زمین ششصد متری که تنها دارای‌ام بود خیره است؛ بوته‌هایی که پر از گوجه‌های خرابند! سرمایه و زحمت چند ماهه‌ام به باد رفته و میان این همه بدبختی و دغدغه، غصه این سال خراب هم روی دلم تلنبار شده بود.
باد می‌وزید و با گذر از آب میان دره، خنک بود و جان را جلا می‌داد.
زمین ما بخاطر نزدیکی به رودخانه و هوای نسبتاً خوب کوهستانی، حاصلخیز بود اما؛ امان از آفت!
سرم را بالا می‌کشم و سید را می‌بینم که با عصایش، بوته را باز کرده و نگاه می‌کند.
- میگم آقا بنظرتون مشکلش چیه؟ یعنی کود زیاد بوده؟
سید با این‌که پا به سن گذاشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

zeynab-g

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
9
پسندها
89
امتیازها
83
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #5
آن‌سوی قصه...

با اخم‌های قفل شده خیره بودم به برگه‌ی قرارداد؛ انگشتانم روی فرمان ضرب می‌گرفت و چشم‌هایم مفاد قرارداد را چک می‌کرد: «قرارداد نظارت بر اجرای پروژهٔ سد آبرسان دوگنبندان
بین شرکت توسعهٔ آبخیزداری ایران «کارفرما»
و مهندس میراث مهاجر «ناظر پروژه»
ماده یک: موضوع قرارداد
نظارت فنی، کنترل کیفیت و ایمنی بر اجرای پروژهٔ سد بتن آرسی‌سی: به ظرفیت پنجاه‌میلیون مترمکعب، شامل:
- عملیات خاک‌برداری و ترانشه‌برداری
- نیلینگ دیواره‌ها و شیب‌بندی
- بتن‌ریزی بدنهٔ سد و گالری انحراف
- نصب سیستم‌های آب‌بندی و زهکش» بی‌حوصله به پیشانی‌ام دست می‌کشم و با پوف بلند بالایی از روی ماده‌ی مدت قرارداد گذر می‌کنم و با اخم‌های چفت شده به بخش اصلی کارم می‌رسم:
«ماده سه: تعهدات ناظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
9
پسندها
89
امتیازها
83
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
#ریحانه

یک چیزهایی شنیده بودم؛ اما از واقعیت دور می‌دیدم.
زیر بید قدیمی حیاط دهیاری، گلیم بزرگ قرمز رنگی پهن شده بود.
یک تشک ابریِ جگری رنگ با طرح بوته‌های سنتی، زیر پاهای دو مهندس تهرانی بود و میوه‌دانی بزرگی از انواع و اقسام میوه‌ها جلویشان؛ دهیار از هیچ پذیرایی مضایقه نکرده! انگار که رئیس جمهور آمده باشد، مرتب در حال دولا راست شدن است.
پوزخند می‌زنم. دیدن پر و بال زدن دهیار، برای دو بچه مهندس تهرانی، حالم را از این همه کمبود عزت نفسش بهم می‌زد؛ انگار روی هر چیزی که برچسب تهرانی بودن بخورد، از جانب الباقی غیر تهرانی‌ها، لایق پرستش می‌شود.
هوا گرگ و میش بود و نسیم خنک، بید را می‌قصاند.
نگاهم را از دهیار به مقابلم می‌کشم. برعکس پذیرایی بسیار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
9
پسندها
89
امتیازها
83
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #7
***

یک وقت‌هایی دلم می‌خواست شبیه آن کلیپ‌های افاده‌ای اینستاگرام، هنگام غمگین بودن، در خودم جمع شوم و گریه کنم.
متأسفانه آن‌قدر دغدغه و کار داشتم که باید حین گریستن، ظرف می‌شستم و غذای ناهار فردا را آماده می‌کردم.
نگاهِ آن مردک از ذهنم دور نمی‌شود. هم‌زمان با اضافه کردن زردچوبه به پیازهای تفت‌خورده، صورتم جمع می‌شود.
شاید چون از دنیای من نبود، نگاهش بیشتر آزارم می‌داد.
گاهی پسرهای ده مزاحمم می‌شدند، اما هرگز متلک‌هایشان اهمیتی نداشت.
چرا باید نگاه ه*رز‌ی آن مرد این‌قدر به جانم می‌افتاد؟
صدای هانیه، خواهرم، از فکر بیرونم می‌کشد:
- آبجی می‌شه من فردا بعد مدرسه با بچه‌ها برم خونه‌ی فاطمه اینا؟
شنیدن اسم دختر دهیار، زنگ خطر مغزم را روشن می‌کند. دخترک احمق خیال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
9
پسندها
89
امتیازها
83
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #8
***

#میراث

تلفن را از گوش چپ به میان شانه و گوش راستم منتقل می‌کنم.
- بگو چیکار کنم؟ ببخشید که نمی‌تونم تفنگ روی سر مردم بذارم!
با چشم برگه‌های روی میز را زیر و رو می‌کنم و تعداد سندها را می‌شمارم. حوصله‌ی هیچ‌گونه خطا یا سرزنشی را ندارم. صدای عصبی مهرداد را می‌شنوم:
- یعنی تو فقط لنگ یه بچه موندی؟ یکم قیمت رو بالا می‌کشیدی، تموم می‌شد می‌رفت!
بی‌حوصله چشم می‌بندم و موبایلم را با دست می‌گیرم. پوف می‌کشم و چهره‌ی تخس دخترک مقابل نگاهم جان می‌گیرد. چشم‌های درشت عسلی سبزش یادم می‌آید؛ هیچ ناز یا ملایمتی در رفتارش نبود.
- بی‌خیال مهرداد! طرف بین اون همه مرد سن بالا یه جوری محکم وایستاده بود که من گفتم الان میاد مارو بزنه! چی می‌گی ناموساً؟
صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
9
پسندها
89
امتیازها
83
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #9
***

صدای واق کردن سگ‌ها و زوزه کشیدن شغال‌ها از کوهستان به گوش می‌رسید. هوا تاریک بود و ماه تمام با وقار در آسمان رخ‌نمایی می‌کرد.
تیر چراغ برق، نور زرد کم‌حالش را از پشت سرم ساطع می‌کرد و سایه‌ام تا جلوی درب سفید خانه‌امان کشیده شده بود.
از شدت خستگی، پاهایم به زمین بند شده بودند و هر قدم، خاک‌های کوچه را با خود جارو می‌زد. پوف بلند بالایی می‌کشم و نگاهم به چراغ روشن ایوان می‌افتد.
دیوار سیمانی خانه‌مان بلند نبود؛ شاید به زور یک‌ متر و هفتاد. شیشه‌های خانه در شب آبی‌رنگ بودند و به داخل دید نداشتند.
این خانه یادگار پدر و مادرم بود و من بلوک به بلوکش را مقدس می‌دانستم.
پدر خدابیامرزم در سن پنجاه سالگی ازدواج کرد و وقتی که هانیه تنها چهارسال داشت، بر اثر سکته قلبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zeynab-g

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
9
پسندها
89
امتیازها
83
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #10
***
#پارت9

نگاهم به برگه‌ی امتحان املای بچه‌هاست و چشمم خط نامشخص علی را می‌بیند اما؛ در مغزم جنگ بود و هزار پاسخ ناگفته به دهیار در سرم رژه می‌رفت.
دیشب آمد و هر چه توانست حرف مفت بارم کرد!
از کم عقل و بی‌درک شنیدم تا فحش‌های غیرمستقیم. سید و بی‌بی به شهر، خانه‌ی پسرشان رفته بودند وگرنه که دهیار جراءت نداشت جلوی سید این حرف‌ها را بار من کند.
الا و بلا که زمینت را بفروش! داری آبروی همه را می‌بری!
هنوز هم از حرف‌های دیشبش سردرد داشتم.
دیشب تا صبح خواب به چشمم نیامد. مغزم از هر طرف به روحم فشار می‌آورد.
صبح بعد نماز از خانه بیرون زدم و راهی مدرسه شدم‌‌.
این روزها مدرسه، تنها راه فرارم از دست اصرارهای دهیار و آن مهندس چشم‌چران بود.
صبح کلاس را تمیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا