«هاوش»
شب، خوابگاه مثل همیشه نبود. ساکت بود، امّا اون سکوتی که آدمو راحت نمیکنه. اون سکوتی که انگار همه دردها رو تو خودش قایم کرده.چراغهای راهرو نیمهروشن بود و کمی اتاق روشن شده بود. جای خالی ساجد و حدیث اذیتم میکرد. معلوم نبود کجا رفتن. از تخت پایین پریدم و بیصدا از اتاق خارج شدم. به مقصد...