#ساجد
داشتم پشت آلین راه میرفتم. قدمهاش سریع نبود؛ ولی یه جوری راه میرفت که انگار دقیق میدونه کجا میخواد بره. یه کاپشنی هم روی ساعدش انداخته بود. از چند تا راهرو رد شدیم. وقتی داشتم با حدیث حرف میزدم، اومد و من رو با خودش برد. به انتهای یه راهرو رسیدیم. یه در فلزی بود. آلین بدون اینکه چیزی...