#حدیث
دیوارهای خاکستری سرد بودن.وقتی بهش تکیه میدادم ستون فقراتم یخ میزد.یه حس خاصی داشت. از اونا که هر چی خاطره داری میکشه بیرون و توی همین اتاق چند متری دفن میکنه. صدای نفسهام توی سکوت سلول میپیچید.نه ساعت داشتم و نه پنجرهای.فقط خودم بودم و خودم. حتی ساجد هم نبود که حرف بزنه و حواسم رو...