گر تو را با ما تعلق نیست، مارا شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست، ما را تاب نیست
***
به جان شرمندهی لطف توایم ای چرخ بازیگر!
که با آزار خود، بیزار از دنیا کنی ما را...
#رهی_معیری
در قدح، عکسِ تو یا گل در گلاب افتاده است؟
مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟
بادهی روشن دمی از دست ساقی دور نیست
ماه امشب، همنشین با آفتاب افتاده است
#رهی_معیری
من از آن کشم ندامت که تورا نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی...
***
خور فریب محبت که دوستداران را
به روزگار سیه بختی، آزمودم من...!
#رهی_معیری
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازہایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
#رهی_معیری
بی من تو چگونهای؟ ندانم، اما
من بی تو در آتشم، خدا داند و من
***
عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است
هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است
#رهی_معیری
ای خوشا آن دل که آزاری نمیآيد از او
غير کار عاشقی کاری نمیآيد از او
***
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قـرار؟
برگِ خشکم در کفِ بادِ صبا افتادهام!
#رهی_معیری
گفتم از بهر چه پویی ره میخانه رهی
گفت آنجاست که بر آتش غم آب زنند
***
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
#رهی_معیری
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
و گر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
***
رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز
غرق گل است بسترم از بوی او هنوز
#رهی_معیری
جلوهی من یک نفس چون صبح روشن بیش نیست
در شکر خندیست فرجام من و فرجام صبح
***
ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت
به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند
#رهی_معیری
تار و پود هستیام بر باد رفت اما نرفت
عاشقیها از دلم، دیوانگیها از سرم
***
مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا
به ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش
#رهی_معیری