خب... دلم برای پگاه سوخت. واقعا نمیتونم راجع به رابطهشون نظر درست حسابیای بدم. هم حق با پگاهه هم با علیرام. هردوشون تا یه حد و اندازهای حق دارن که عصبانی، دلخور یا ناراحت باشن.
فقط اگه مشخص بشه مکالمهی بین مجید و علیرام چی بوده، شاید هضم قضایا راحتتر بشه برامون.
ولی علیرام طفلی خیلی ملایم برخورد کرد. خوشم اومد. بیخود و بیجهت پرخاشگری نکرد، بیشتر پگاه کولی بازی درآورد
منتظر پارتای آیندهتم
خسته نباشی حسابیییییی
کد رمان:5457 ناظر: @Ellery سطح: برگزیده به نام خدا خلاصه: آرزو پر از رویا به زیر خاک رفت و شادی چشم باز کرد. صدای قرآن را شنید؛ نوایی که در آن لحظه تنها برایش نوای مرگ بود. چند لحظه بعد، دو زن چادری با لباس سبز نظامی، دستبند به دستش زدند و دنیای شیرینش را در یک لحظه به ویرانهای مبدل کردند.
بنظر خودمم درسته.
بیا بغلم که

واکنشها[ی پسندها] خانوم سین❀