NASTrr
پسندها
56,796

ارسالی‌های نمایه ارسالی‌ها تفکیک ارسالی ها درباره

  • #nast
    ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳:
    روزی , روزگاری
    آسمان صاف بود.
    پرنده‌ها می‌خواندند.
    صدای عبور خالی از لطف ماشین‌ها به گوش می‌رسید.
    موتورها هم مثل همیشه، جوگیر، سبک‌سرانه عبور می‌کردند.
    آسفالت از گرمایِ آخرهای بهار داغِ داغ بود.
    اگر آفتاب موفق به سوزاندن پوست نمی‌شد؛ نسیم گرم جبرانش می‌کرد.

    این وسط، در این روزِ عادیِ اردیبهشت ماه، یک اُسکُلی ایساده بود.
    غرقِ غرق
    معلوم نبود دارد به چه‌چیزی فکر می‌کند
    گویا یک بی‌نهایت جلویش است
    و فقط باید برود... تا نرسد،

    _ یه پسه سری زدمش بهش گفتم وایسا ببین کجایی بعد سرت بنداز پایین برو _

    حالا ایساده...
    نمی‌داند کجاست!
    تا نمی‌دانست که نمی‌داند، رفتن مقصد بود.
    اما اکنون ایستاده و می‌داند که نمی‌داند پس مقصدی نیست...
    او اکنون کجاست؟
    چه به او بگویم؟
    c9df014649f27b4d4f7ee40b0108cf2f.jpg
    #nast
    می‌گویند هر آغاز، نشانی از پایان در دل دارد
    و هر تولد، امضای مرگی است.
    شاید بشر، تولد را بهانه‌ای ساخت تا با مرگ راه بیاید،
    نه برای خودش، برای آن‌ها که دوستشان دارد.

    شاید همین بشر با گریه به دنیا آمد،
    تا مرگ را در طنین شیون خود دفن کند.

    و صداها، همراه انسان ماندند؛
    همانند روزگاری که نه سازی بود، نه تنبکی...
    چوپانی بود و سوزی که در دل کوه و دشت گم می‌شد.
    کوه، شریک آواز بود
    و زنگوله، پاداش هر نغمه.
    صدای رمه، نشان جنبشی بی‌پایان بود.

    کبک نیز ناله سر می‌داد،
    و سنگین پر می‌کشید،
    تا دل این داغ را خون کند.
    شاید ما نیز آمده‌ایم،
    تا آواز شویم در گلوگاه روزهایی که نمی‌گذرند.
    شاید کسی، جایی، در دل یک دره،
    به جای گریه، ما را بخواند...
    و ما، پژواک صدای او باشیم.
    IMG_20250925_201135_226.jpg
    مثل سوالات جا‌‌خالی، یه‌چیز سر جاش نیست. یه کلمه رو نیست، کلمه‌ای که نه فقط جمله، بلکه معنی رو هم دچار اغتشاش کرده، یادته بود، اما حالا اثری ازش نیست.
    جمله رو داری، می‌فهمیش، حسش می‌کنی، اما اون کلمه نیست، کلمه‌ای که جمله رو تموم می‌کرد، که حرف رو جمع می‌کرد، که بارش رو سبک می‌کرد...
    #NAST
    از سرما چیزی می‌دانم که واژه‌ها جرأت حملش را ندارند؛
    نفس می‌گیرد و دیگر ردی از بخار بر شیشه نمی‌ماند.
    شعر را محکم در بغل می‌گیرم، زانو می‌زنم تا حادثه عبور کند،

    اما حادثه رد نمی‌شود؛
    مثل سایه‌ای می‌ماند که هر بار کمر راست می‌کنم دوباره از نو روی شانه‌هایم می‌افتد.
    من نگهبان شعرم، پناهش، قفسش، نفسش و... در پایان،

    چیزی از من نمی‌ماند جز پوسته‌ای خالی که حتی شعر از درونش سرریز نمی‌کند؛
    پوسته‌ای ترک‌خورده،
    مثل شهری که دیوارهایش هنوز ایستاده‌اند،
    اما ساکنانش سال‌هاست اشعارشان را رها کرده و فرار کرده‌اند...
    #nast
    چند وقت پیش داشتم یه نگاه گذرا به کلیپ جدید استاد شفیعی کدکنی می‌نداختم...یکی از فانتزی‌های من برای رفتن به دانشگاه‌های تاپ ادبیات فارسی شاگردی یکی مثل این استاده که نویسنده‌ی مورد علاقم نادر ابراهیمی هم شاگردش بود اما قلبم فشرده شد وقتی دیدم پیری چه بلایی سر آدم میاره...
    دیدن پیر شدن برخی آدما قلبمو بیشتر از بزرگ شدن کذایی خودم می‌سوزونه
    می‌خواستم بنویسم دفتر رو کوبید توی صورتم و رفت اما یادم اومد که دیالوگ نویسیه و نمیشه هیچ مونولوگی استفاده کرد...
    سخته، من همیشه شخصیت‌های کم حرف درونگرایی خلق می‌کنم که زیاد دیالوگ ندارن...
    • Like
    واکنش‌ها[ی پسندها] SET~
    موزیک پروفایل
    من فاصله ها رو می بلعم
    تنهایی از تنهایی میترسم
    دائما رادیوم روشنه چون
    از صدای تووی سرم میلرزم
    می خوام در برم از قصه ی سرزنش
    به صدای خانم قصه گو میچسبم
    نیلوفر بساط هرزش را بر آبِ لجن پهن کرده.

    دل مرداب مجذور شیطان صفی که خود پرورده
    و تنش بر این حکم،
    در شرک نیلوفر جان می‌دهد...

    #nast
  • در حال بارگیری
  • در حال بارگیری
  • در حال بارگیری
عقب
بالا