دردانه. ع.
پسندها
18,957

ارسالی‌های نمایه آخرین فعالیت ارسالی‌ها مدال‌ها تفکیک ارسالی ها درباره

  • "در جهانی که سیاست‌های پنهان چون تارهای عنکبوت بر جان آدمیان تنیده‌اند، هیولاهای درون از سایه‌ها سر برمی‌آورند. دروغ‌ها به حقیقت مبدل می‌شوند، و هر تصمیم، خنجری است که در سکوت فرو می‌رود. اینجا، تنها آنان که با تاریکی خود روبرو شوند، می‌توانند از سقوط در پرتگاه رهایی یابند."

    شکار زاویر
    دردانه. ع.
    دردانه. ع.
    چشم
    فعلا شلوغم
    فردا احتمالا بخونم
    • Like
    واکنش‌ها[ی پسندها] Kuroyami
    دردانه. ع.
    دردانه. ع.
    بالاخره خوندم و پسندیدم
    فقط یه سوال
    آستارث متوجه وولتار و کاری که میکنه هست؟
    • Clap
    واکنش‌ها[ی پسندها] Kuroyami
    Kuroyami
    Kuroyami
    پس سر نخی که گذاشتم رو گرفتی. :))))
    آستارث تا حدوی وولتار رو دید اما به روی خودش نیوورد که اون رو می بینه.
    خوشحال میشیم بیایی:smiling-face-with-hearts::smiling-face-with-tear:
    ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
    جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

    به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
    که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

    مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
    مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

    چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل
    که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

    تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
    ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

    بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
    تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

    چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
    ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

    مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان
    که پیر داند مقدار روزگار جوانی

    تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد
    ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

    من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
    تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

    سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
    اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

    سعدی
    دیده‌ام عاشق، ولی بسیار، نه
    مهربان بودند و بی‌آزار، نه

    گر شوم عاشق، چه باک از آبرو
    دار بر پا کن، کنم انکار؟ نه

    «از زلیخا آبرو را بُرد و از یعقوب چشم
    عشق را بخشنده می‌دیدم» ولی انگار، نه

    کی به تعظیم ستم خم گشت پشت؟
    کارها کردم، ولی این کار، نه

    گفت: می‌آیم به دیدارت شبی
    آمد او، بر قصدِ جان، دیدار، نه

    طارق خراسانی
    غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می‌کند
    شیر دوراندیش با آهو مدارا می‌کند

    زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
    آب را گرمای تابستان گوارا می‌کند

    جز نوازش شیوه‌ای دیگر نمی‌داند نسیم
    دکمه‌ی پیراهنش را غنچه خود وا می‌کند

    روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی؟
    نقطه‌ضعف برگ‌ها را باد پیدا می‌کند

    دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیش‌تر
    پشت عاشق را همین آزارها، تا می‌کند

    از دل هم‌چون ذغالم سرمه می‌سازم که دوست
    در دل آیینه دریابد چه با ما می‌کند

    نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
    عاشقی چون من فقط او را تماشا می‌کند

    #کاظم_بهمنی
    باز آمدم، باز آمدم، از پیش آن یار آمدم
    در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم

    شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
    چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

    آنجا روم، آنجا روم، بالا بدم، بالا روم
    بازم رهان، بازم رهان، کاینجا به زنهار آمدم

    من مرغ لاهوتی بدم، دیدی که ناسوتی شدم
    دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

    من نور پاکم ای پسر، نه مشت خاکم مختصر
    آخر صدف من نیستم، من دُر شهوار آمدم

    ما را به چشم سَر مبین، ما را به چشم سِر ببین
    آنجا بیا ما را ببین، کآنجا سبکبار آمدم

    از چار مادر برترم، وز هفت آبا نیز هم
    من گوهر کانی بدم، کاینجا به دیدار آمدم

    یارم به‌بازار آمده‌ست، چالاک و هشیار آمده‌ست
    ور نه به بازارم چه کار، وی را طلبکار آمدم

    ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
    کاندر بیابان فنا، جان و دل افگار آمدم

    #مولوی
    اینو یه جا خوندم دیدم چقدر حق گفته، برای شما هم آوردم:

    [ من قلم به دست می‌گیرم، نویسنده نیستم اما نویسندگی را زندگی می‌دانم. اوضاع را می‌بینم، قلم را می‌اندازم؛ و هزاران قلم در سراسر ایران می‌افتند و صدایشان می‌پیچد و مسئول تمام آن‌ها من و شما هستیم. ]
    ما ایرانیون، در همه‌چیز غیرت داریم؛ در هنر، شعر، موسیقی، ورزش و .. ولی در حوزهٔ کتاب‌ها نه تنها غیرت‌ و حمایتی نیست بلکه سرکوبگریِ نویسندگانمان در جریان است. غم‌انگیز است.
    از هر [کتابخوار]ی نظر دربارهٔ کتاب‌های ایرانی بپرسید می‌گوید « کتابای ایرانی؟ نه بابا... ضعیفن‌ و در حد من نیستن. » و وقتی از آن‌ها بپرسی چند کتاب ایرانی خوانده‌ای؟ سکوت می‌کند و طفره می‌رود.
    مثل این است بگوییم چون میوهٔ فلان‌جا خراب است همه‌ی میوه‌های ایران خرابند. یا چون که چون یک خوانندهٔ سرشناسِ ایرانی یک آهنگ ضعیف می‌سراید بگوییم تمام آهنگ‌هایش ضعیف‌ و غیرقابل قبولند.
    نویسنده‌های ما می‌آفرینند و ما بی‌توجهی می‌کنیم. ما حرف از سطح می‌زنیم‌ و نویسندگان ما پول بزرگی می‌دهند و پول ناچیزو کم‌ارزشی می‌گیرند، نویسندگان ما هزارجا می‌روند و برمی‌گردند تا کتاب‌هایشان را چاپ کنند.
    و آن‌وقت ما چه کار می‌کنیم؟ می‌رویم و پول می‌دهیم به انتشارات گران‌قیمتِ گران‌فروش که گران‌فروش‌تر شوند. پس نویسندگان ایرانی ما به سطح ما نمی‌خورند؟ پس آماده برای شکستن قلم‌ها و کور شدن استعدادها و کشوری بدون نویسنده باشیم؛ کشوری که در گذشته به نوشتن‌ و نواختن‌ و سرودن زبان‌زدِ تمام کشورها بود.
    به خودمان بیاییم، وقت این است رگ غیرتمان بیرون بزند. وقتش است که بیدار شویم و به نویسندگانمان امید دهیم و دست تازه‌شکفته‌های نویسندگی را بگیریم و بلند کنیم.
    هشتک اول خودم بعداً شما .
    یک قفل زدم بر دل و پیمانه شکستم
    ساقی نظر انداخت، به میخانه نشستم

    بر چشم زدم طعنه، که این بار، نبازی
    زان، مستیِ چشمش، دلِ دیوانه شکستم

    گفتم، نزنم زخمه بر این سازِ مخالف
    با نغمه‌ی تارش به طربخانه نشستم

    دیدم نتوان بگذرم از مستیِ عشقش
    مجنون شدم و از خود و بیگانه شکستم

    تا آنکه نسوزم، به ره عشق، دگر بار
    بر شمعِ رخش، باز چو پروانه، نشستم

    مستانه وضو کردم و در محضرِ ساقی
    افسانه و پیمانه و بتخانه، شکستم

    #مولوی
    یعنی پری سری نقشه مهرزاد رو فهمید عالی بود:grinning-face::grinning-face::grinning-face: حانقدر ضایع مهری رو‌ نگاه میکرد که پریزاد تو همون دفعه اول فهمید:grinning-face-with-smiling-eyes::grinning-face-with-smiling-eyes:
    • Love
    واکنش‌ها[ی پسندها] دردانه. ع.
    Mahdiye sajdeh
    Mahdiye sajdeh
    اره متوجه شدم مهرزاد خیلی تو‌این روابط ساده هست ولی تا بیاد صبر کنه مهری بزرگ بشه خودش میشه چهل سالش و مهری قطعا دیگه اون موقع قبولش نمیکنه کلا خیلی ازدواجشون نشدنیه حس میکنم
    دردانه. ع.
    دردانه. ع.
    معمولا زندگی طبق برنامه‌ریزی های ما پیش نمیره اما امید همیشه هست:hanghead:
    Mahdiye sajdeh
    Mahdiye sajdeh
    فعلا مه خیلیییی دلشو صابون زده حتی رو تختش نمیخوابه
  • در حال بارگیری
  • در حال بارگیری
  • در حال بارگیری
  • در حال بارگیری
  • در حال بارگیری
عقب
بالا