سلااااااام
از آخرین پیامم خیلی وقته میگذره
من پارت ۸۲ ام، خوبی دیر به دیر اومدن اینه که یه عالمه پارت برات جمع میشه، قرار نیست بمونی خماری
وائوووووووو، پروین هیربده، ادم خوره
واکنش داریوس چطور مِره؟
پروین چه به ارون؟
گوهر شب چراغ واقعیه؟
واقعا حوصله ادامه دادن رمانم رو ندارم
نوشتنش دو برابر یه رمان معمولی انرژی میبره
و جز خودم کسی نمی خونه تنها دلیل ادامه دادنش
اینه که از نصف ول کردن خوشم نمیاد
خلاصه:
در سرزمینی که آخرین پرتوهای روشنایی، در آغوش تاریکی ابدی فرو میروند، آفریدگارِ کیهان، نقشه بیداریِ پیمانی کهن را میریزد.
معاملهای پرمخاطره، جایی که احساسات، چون طلسمی باستانی، قلبها را به بازی میگیرند و در ورای فریب، حقیقت چون گوهری گمشده در انتظار کشف است.
شرارت و جنون، زهر خود را بر رگهای دنیای ذهن میریزند. اساطیری از افسانهها انسانها را به بازی میگیرند.
اما در دل این آشوب، تلخی سیب طلایی نهفته است؛ میوهای که تنها کام فرد مقدس را شیرین میکند و هرجومرج آن را به ارمغان میآورد...
سلام عزیز!
ممنون میشم اگر رمانم رو بخونی و نظرت رو برام بنویسی😄
کد رمان: 5584 ناظر: @bitw سطح: ویژه، رتبه اول فانتزی خلاصه: من کشته شدم... بهدست تنها دوستی که توی زندگیم داشتم...کسی که با تمام وجودم بهش اعتماد داشتم. به همین خاطر هم اون رو به تخت سلطنت نشوندم. ولی اون بدون هیچ رحمی من رو کشت. چون من عاشق زنی شدم که پادشاه اون رو زندانی کرده بود و حاضر...

واکنشها[ی پسندها] Edward