• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه اول فانتزی رمان در هم گسیخته | ادوارد کاربر انجمن یک رمان

کدام شخصیت برای شما جذابیت بیشتری دارد؟

  • داریوس

    رای 12 63.2%
  • آرون

    رای 8 42.1%
  • آرکان

    رای 2 10.5%
  • ورزاک

    رای 2 10.5%
  • آترین

    رای 1 5.3%
  • هیربد اول

    رای 3 15.8%
  • کاروس

    رای 1 5.3%
  • پادشاه نقاب دار

    رای 3 15.8%

  • مجموع رای دهندگان
    19

Edward

کاربر نیمه فعال
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
561
پسندها
15,908
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
در هم گسیخته
نام نویسنده:
ادوارد
ژانر رمان:
فانتزی، تراژدی
کد رمان: 5584
ناظر: @Sydney
سطح: ویژه، رتبه اول فانتزی


1000066191.jpg
خلاصه:

من کشته شدم... به‌دست تنها دوستی که توی زندگیم داشتم...کسی که با تمام وجودم بهش اعتماد داشتم. به همین خاطر هم اون رو به تخت سلطنت نشوندم. ولی اون بدون هیچ رحمی من رو کشت.
چون من عاشق زنی شدم [COLOR=rgb(8, 14...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,782
پسندها
10,140
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *یــگــانــه*

Edward

کاربر نیمه فعال
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
561
پسندها
15,908
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
"فصل اول"

بختم اگر تلافیِ شب‌های غم کند
یک روزِ خوش به مردم عالم نمی‌رسد!

"صائب تبریزی"


خورشید از پشت بام ها در حال غروب بود و آخرین انبار طلایی رنگش را به دیوار خانه های روستا که با خاک سرخ پوشیده شده بود، می کشید. باد سرد آهسته می وزید و برگ های زیر درخت تنومند انتهای کوچه را جارو می زد. صدای کلاغ ها از دور شنیده می شد همچنین صدای پچ پچ زنان روستا که در ایوان خانه های خود نشسته و گرم صحبت بودند.
داریوس آهسته کوچه ی شیب دار و باریک روستا را بالا می رفت. باد در مو های خاکستری او که تا بالا شانه های ستبرش می رسید، می پیچید و به نرمی آن را تکان می داد. دست راست خود را به شال آبی دور کمرش گرفته بود و آستین چپ کت مشکی بلندش در باد می رقصید. او دست چپ نداشت و همیشه جای خالی آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

کاربر نیمه فعال
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
561
پسندها
15,908
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
و جلو تر از داریوس داخل رفت. پروین آن شب گردنبند را به گردنش انداخت و در حالی که غذا را می‌کشید با ذوق برای او درباره‌ی عروسی دختر کدخدا می‌گفت. داریوس با لبخندی محو به او نگاه می‌کرد. همیشه وقتی خیلی خوشحال بود، پر حرف می‌شد. از دیدن این‌که با گرفتن گردنبند تا این اندازه خوشحال است، احساس می کرد خریدن آن با قیمت گزاف کار درستی بود. شاید دیگر نمی‌توانست داس جدیدی که لازم داشت را بخرد. اما چند ماه دیگر سر کردن با داس کند و قدیمی، به دیدن چهره بشاش همسرش می‌ارزید.
***

مردی با قامت بلند و باریکش بر تخت پادشاهی که کاملاً از طلا و جواهر ساخته شده بود تکیه داشت. شنلی از جنس مخمل سیاه پوشیده بود که الماسی نقره‌ای رنگ لبه‌های آن را بر روی سینه‌اش بهم وصل می‌کرد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

کاربر نیمه فعال
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
561
پسندها
15,908
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
داریوس سکه ای در دستان فروشنده گذاشت و انارهایی که خریده بود را داخل بغچه ی سفید اش پیچید، زیر لب با خود گفت:
- گفته بود هوس انار کرده.
بغچه را در تنها دست خود گرفت و با رضایت میان باراز که یک کوچه ای نسبتا بزرگ با دکان های کاه گلی و سایبان های پارچه ای رنگا رنگ بود، شروع به حرکت کرد. داریوس نیم نگاهی به اجناس مختلف که جلوی هر دکان چیده بودند انداخت. همه چیز می فروختند. از ادویه ها، با بوهای گرم و تند گرفته،تا میوه تازه و خشک شده، حتی پارچه های زیبا برای دوختن لباس. نگاه داریوس بر روی پارچه ی آبی کم رنگ با گل های سفید چرخید. حتما به پروین می آمد. واقعا دلش می خواست آن را بخرد؛ ولی فعلا آه در بسات نداشت. شاید اگر به شکار می رفت می توانست با فروختن گوشت شکار طاقه پارچه را بخرد.
تبسم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

کاربر نیمه فعال
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
561
پسندها
15,908
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #6
داس خود را پرت کرد داس در هوا چرخید و به طرف گره طناب حرکت کرد داریوس همزمان زیر درخت دوید و وقتی داس طناب را قطع کرد با تنها دست خود جسم سردش را در هوا گرفت. اهسته او را تکان داد، در حالی که چشمان آبیش از اشک شفاف شده بود. نامش را صدا زد، تنش سرد بود و هیچ نشانه ای از زندگی در او دیده نمی شد. پروین را روی زمین خواباند و دست لرزانش را زیر بینی خون آلود پروین گرفت نفس ضعیف او به دستش خورد. زنده بود؛ولی باید او را هرچه سریع تر به طبیب می رساند. ذهنش درگیر این موضوع بود، که ناگهان صدایی خش دار مردی را شنید که گفت :
- بالاخره دوست عزیز من پیداش شد، نگران بودم نیای و مجبور بشم فقط به کشتن زنت اکتفا کنم.
چشم آبی داریوس با خشم به سوی منبع صدا، که مردی سوار بر اسب سیاه بود، چرخید. مردی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

کاربر نیمه فعال
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
561
پسندها
15,908
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #7
حرف های از نظر داریوس یک بهانه ای کاملا مسخره بود. بحث با او به هیچ جایی نمی رسید. پس دوباره به طرف جلو خیز برداشت تا داس خود را بر سر آن موجود فرود آورد. دو شمشیر با تیغ هایی سیاه رنگ در دو دست آن موجود سیاه ظاهر شد، و با دو تیغه ی بلند آن ضربه محکم داس را سد کرد. هر دوی آن های با تیغه هایی که در دست داشتند به دیگری فشار آوردند. چهره ی داریوس زیر فشار زیاد سرخ شد و رگ پیشانیش متورم گشت. اگر فقط دست دیگر خود را داشت کشتن او برایش یک دقیقه هم زمان نمی برد. به عقب پرید بعد با سرعت خودش را به پشت او رساند، داس را با تمام توان در پس گردنش فرود آورد؛ ولی حتی ذره ای پوست شعله ور گردنش خراشیده نشد و تنها داس داریوس دو نیم شد.
داریوس قبل از آن که بتواند تکان بخورد آن موجود ناپدید شد سپس پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

کاربر نیمه فعال
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
561
پسندها
15,908
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #8
موجی از آن موجودات جیغ کشان به سوی داریوس حمله ور شدند. داریوس با همان تکه شمشیر شکسته که در گوشت دستش عمیقا فرو رفته بود به دل سیاه لشکر آن موجودات زد. با کشتن یکی از آن ها متوجه شده بود باید دقیقا کجا را برای آسیب زدن نشانه بگیرد پس پیش می رفت از باران ضربه های می گریخت و در لحظه ی مناسب به جمجمه آن ها ضربه می زد. آنقدر قوی که تنها با یک ضربه هر جمجمه خرد می گشت و آتش آبی جسم آن ها را می سوزاند. داریوس نفس نفس می زد. صورتش از عرق خیس شده بود. زخم کتفش نیز خون ریزی بدی داشت و با هر ضربه که می زد دردی وحشتناک در کتفش می پیچید که تا مغز و استخوانش می رفت. اما او یک لحظه هم متوقف نمی شود. چگونه می توانست تسلیم شود وقتی که چشمان پر آب پروین، با امید به او دوخته شده بود. باید همسرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Edward

کاربر نیمه فعال
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
561
پسندها
15,908
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #9
هرگز حتی در بدترین روز هایش گریه نکرده بود؛ ولی این بار با صدای بلند می‌گریست و شانه های پهن او از هق هق پر درد او تکان می خورد. آخر چرا دنیا همیشه با او این گونه تا می کرد؟ از روزی که چشم گشوده بود وجودش مانند علف هرزی بی ارزش بود، که هیچ کس از له شدن آن زیر پای خود ذره ای احساس تاسف نمی کند. رها شده بود تا بمیرد. هرگز چیزی جز چرخاندن سلاح و ریختن خون، نمی دانست. تا روزی که پروین را ملاقات کرد.
خودخواهانه او را کنار خود نگاه داشت. با این فکر که می تواند از او محافظت کند. اگر فقط او را به جایی امنی می برد و به حال خودش رها می کرد؛ تا زندگی تازه ای را برای خود شروع کند. پادشاه آنقدر ساده آن ها را پیدا نمی کرد و از لب تیغ نمی گذراند. پروین می توانست عمری شاد زندگی کند. در کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

کاربر نیمه فعال
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
561
پسندها
15,908
امتیازها
35,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #10
قفسه ی سینه اش با هر کلمه که به زبان می آورد آتش می گرفت و زخم شکمش امان او را بریده بود . با این حال گفت:
-داری بهم میگی بین یه مرگ آسون و یه مرگ سخت، مرگ سخت رو انتخاب کنم؟
غریبه با سر خوشی تایید کرد:
- دقیقا من اینو خیلی وقت پیش به دست آوردم و دلم می خواست اون رو به آدمی که بزرگ ترین حسرت و بیشتر شجاعت رو داره بدم.
آهی کشید و ادامه داد:
- پنج روزه که اینجا رسیدم و تو رو در حال مبارزه دیدم که چقدر شجاع بود و بعد دیدم با مرگ همسرت
با چه حسرتی کنارش موندی در حالی که تو یه دو رگه ای و همچین زخمی یه دو رگه رو نمی کشه.
در شیشه را با سر انگشتانش لاغر خود باز کرد رایحه ای مانند فلز و خاکستر از شیشه بلند شد. با این که صورت او را زیر شنل قدیمی نمی دید احساس کرد لبخند می زند. پس همه چیز را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا