نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

دنباله دار تفریحات مزخرف کودکی

  • نویسنده موضوع MehrDãd.K
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها 1,372
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

MehrDãd.K

کاربر فعال
سطح
44
 
ارسالی‌ها
1,234
پسندها
70,701
امتیازها
61,573
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #1
ب نام خدا

الان بچه ها همش پای گوشین.
اون موقع ی ماربازی بیشتر نبود :| کسیم ب ما گوشی نمی داد تازه.
همش خودمون با خودمون سرگرم بودیم.
و گاها ی سری تفریحات ِ خ بیخود داشتیم...
از تفریحات بیخودتون بگین.
لطفا همشم‌تو ی پست باشه.
دوستاتم تگ کن.
اسپم ندین​
 

MehrDãd.K

کاربر فعال
سطح
44
 
ارسالی‌ها
1,234
پسندها
70,701
امتیازها
61,573
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #2
مثلا میومدیم میگفتیم پشت سر هم بگو حَرَم شو
بعد میشد شوهرم :| بعد هار هار هم می خندیدیم :/

یا یکی از بازی های مسخره ، دم‌بازی بود :|
روسری مامانا رو میذاشتیم پشت شلوارمون ، بعد باید دنبال هم می کردیم و دم هم دیگه رو میکشیدیم :|
هر کی اخرش روسری داشت ، برنده بود :|
 

hadi

مدیر بازنشسته
سطح
42
 
ارسالی‌ها
3,522
پسندها
17,750
امتیازها
71,673
مدال‌ها
101
  • #3
کوچیک بودیم یکی از تفریحاتمون این بود که یه بادکنک برداریم باهاش روپایی بزنیم اینقد میزدیم تا بیوفته
یادمه یه بار داشتیم بازی میکردیم هرچی میشد بادکنکه از رو پام نمیوفتاد هی باهاش روپایی میزدم
دختر خاله هام رفتن پنکه رو روشن کردن باد پنکه زد بهش رفت سمت پریز کولر
یه سیم از دوشاخه کولر که اون زمان نمیدونستم به چه کار میاد الکی ول بود(سیم ارت)
بادکنکه خورد بهش ترکید بعد برا دلداری شروع کردیم به خاک کردن جسد بادکنکه :frown:
 
امضا : hadi

KãrMãW

مدیر بازنشسته
سطح
8
 
ارسالی‌ها
1,313
پسندها
26,621
امتیازها
58,173
مدال‌ها
10
  • #4
بچه که بودیم ماهی عید که میمیرد
اول با چوب دل و رودشو میریختیم بیرون اخرم خاکش میکردیم:\
...
یه تشت آب میکردیم مورچه ها و کرمارو میریختیم توش@_@
 
امضا : KãrMãW

._.Negar

رو به پیشرفت
سطح
12
 
ارسالی‌ها
235
پسندها
3,054
امتیازها
16,633
مدال‌ها
10
  • #5
من تو سینی مینشستم میگفتم بچرخوننم /:
تو کوچمون با دوچرخه معرکه میگرفتم :| اینجوری که تند تند پا میزدم بعد وقتی خودش میرفت رو میله دوچرخه می ایستادم ولی اونموقع فرمونش ثابت نبود ولش میکردی میچرخید بعدم بچه ها سوتو دست و جیغ و اینا :|
یکی دیگش اینکه سنگای باغچه مامانبزرگمو جمع میکردیم میرفتیم رو درخت با پسرخالم، بهم سنگ میزدیم /: همینقد تباه
یه مدتم چهارمحال زندگی میکردم اونجا تجربه چوپونی هم داشتم دنبال دوستم که باباش گله داشت تو کوه و دشت و دره دنبال گوسفندا میدویدم ... تفریح زیبایی بود :| که البته یه بارم یه بز شاخم زد از یکی از همین دره ها قل خوردم و زیبایی تفریحمو بیشتر کرد :|
فصل چلتوک(چلکوت؟ نمیدونم درستش چیه:|) که میشد، پهنشون میکردن وسط کوچه خیابون ما میرفتیم رو پله های مسجد ازون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

iTs_MãeDe

کاربر فعال
سطح
29
 
ارسالی‌ها
1,178
پسندها
22,546
امتیازها
42,073
مدال‌ها
19
  • #6
:straight-face: :laughting: بچه بودم گوشی دکمه ای بابامو میگرفتم ی اهنگ خ خ داغون بود باش میرقصیدم :/
فیلماشم موجوده ک پسرخاله‌م ک اون موقع ۴ سالش بوده میگفته مائده بلقص :laughting::laughting: و منم هی قر قر :/

یکی دیگه هم بود داداشم (از من کوچیک تره) بم میگفت بیا ی بازی ای بکنیم اسمشو گذاشته بود باهم
من دراز میکشیدم اون همه رخت خوابا و بالشت و پتوهای سنگین رو میزاشت بالام خودشم میشست اون بالا فشار میاورد و من اون زیر له میشدم :/ جالب اینجاس هیچ وقتم نوبت اون نمیشد بره زیر
نمیدونم چرا اینقدر اسکول بودم:108::straight-face:
 
امضا : iTs_MãeDe

ꜱᴀʜᴇʟ

مدیر بازنشسته
سطح
36
 
ارسالی‌ها
7,492
پسندها
32,531
امتیازها
96,874
مدال‌ها
37
  • #7
یادم نمیاد بازی‌های بچگیم بیخود بودن برعکس همشون خیلی باحال بودن: )
 
امضا : ꜱᴀʜᴇʟ

LACRIMOSA

کاربر حرفه‌ای
سطح
6
 
ارسالی‌ها
1,765
پسندها
17,117
امتیازها
46,373
مدال‌ها
7
  • #8
با دوستام جوجه رنگی میخریدیم کلشونو با چاقو میبریدیم بعد با خونش در خونه هارو نقاشی می کردیم :458167-d89ed67830efef3653fce584f5cd5ea6: :soldier-girl:
(شوخی)
 
آخرین ویرایش
امضا : LACRIMOSA

HONEYEH

مدیر بازنشسته
سطح
29
 
ارسالی‌ها
1,495
پسندها
24,963
امتیازها
48,073
مدال‌ها
20
  • #9
خب
اکثرا همبازی من پسرا بودن
پسر دایی هامم علاقه زیادی به روایت امام حسین و عاشورا داشتن
من میشدم اسیر و اونا هم لشگر یزید
گاهی هم دوقولو های فامیلمون میشدن طفلان مسلم
عاشورایی داشتیم برا خودمون...
یادش بخیر
 
امضا : HONEYEH

Aran

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,426
پسندها
8,974
امتیازها
31,873
مدال‌ها
20
  • #10
من وقتی میرفتم خونه ی بابازرگم اینا یه درخت بزرگ داشتن توی حیاطشون میرفتم روی اون خودمو از بالا مینداختم پایین
الان که فکر میکنم نمیفهمم مرگم چی بوده که این کار رو میکردم

یکی دیگه هم اینه که بازم وقتی روی درخت بودم یکی از زیر پام رد میشد خودمو مینداختم روش
یه بار خودمو انداختم روی عموم باهم پهن شدیم کف زمین سر عموم رو زخمی کردم
 
امضا : Aran
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا