- تاریخ ثبتنام
- 4/9/18
- ارسالیها
- 2,243
- پسندها
- 11,268
- امتیازها
- 35,173
- مدالها
- 24
- مدیر
- #11
آنجا ساعتها سپری میشد، ساعتهایی از نفسهای مشترک، از تپشهای مشترک دلها، ساعتهایی که در آن پیوسته این احساس را داشت که به بیراهه میرود، یا درون جهانی غریب، بیش از هرکس دیگری، پیش از خود پیش رفته. جانی غریب که در آن حتی هوا نیز در خودش، هیچ عنصری از هوای بومی او را نداشت. جایی که آدم باید از غرابت خفه شود و جایی که در میانهی وسوسههای پوچ، آدم هیچ نمیتوانست بکند جز همچنان رفتن، همچنان بیراهه رفتن... .