یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکردتو سنگ سیه بوسی من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد بیگانه چه می دانی
دستار گروگان ده در پای بتی، جان ده
اما تو زجان غافل جانانه چه می دانی
مولانا
درد بر من ریز و درمانم مکنیاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکرد
به وداعی دلِ غمدیدهٔ ما شاد نکرد
حافظ.
ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شوددرد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
مینسازی تا نمیسوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است
عطار
در مذهب ما محب و محبوب یکیستترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
حافظ.
تفاوتی نکند قدر پادشایی رادر مذهب ما محب و محبوب یکیست
رغبت چه بود راغب و مرغوب یکیست
گویند مرا که عین او را بطلب
چه جای طلب طالب و مطلوب یکیست
شاه نعمت الله
از عدالت نبود دور گَرش پرسد حالتفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
سعدی.
ذره تا مهر نبیند به ثریا نرسداز عدالت نبود دور گَرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
حافظ
ياد تو می وزد ولی ، بی خبرم ز جای توذره تا مهر نبیند به ثریا نرسد
زآسمان بگذرم ار بر منت افتد نظری
حافظ.