دفتر درد و دل دفتر | دفتر درد و دل کاربر ف.سین

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع FATEMEH ASADYAN
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 104
  • بازدیدها بازدیدها 6,379
  • کاربران تگ شده هیچ

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,986
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • #101
عزیز‌ دور من،
کی فکرش رو می‌کرد در آستانه‌ی سال نو،
به‌جای ذوق، ترس داشته باشیم؟
به جای شادی، غم رو تجربه کنیم؟
به‌جای شور و اشتیاق خرید و بدو بدو برای تهیه‌ی سین‌های هفت‌سین، توی خونه نشسته باشیم و اخبار رو مرور کنیم؟
کی فکرش رو می‌کرد که سین هشتمِ هفت‌سین امسال،
“سکوت” باشه... یه سکوتِ عمیق. فقط بُهت نسبت به هر آن‌چه تجربه کردیم و با وجود همه‌ی این‌ها، داریم ادامه می‌دیم.
کی فکرش رو می‌کرد نگران باشیم خدایی‌نکرده وقت شمارش ثانیه‌ها،
صدای عجیب و ترسناک انفجار یا جنگنده بشنویم؟
یا نمی‌دونم...
وقت تبریک سال نو به عزیزان‌مون، ازشون بپرسیم “خوبین دیگه؟ اونجا رو که نزدن؟”
۱۴۰۵، احتمالاً سال عجیبیه چون از همون اول، پر سر و صدا شروع می‌شه؛ با جنگ، با شلوغی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,986
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • #102
88b2-F44EA144-1B63-4FA3-961C-EFAAAD910128.jpeg

تو این روزا،
دلم می‌خواسته بنویسم اما نمی‌دونستم از چی و با چه هدفی.
حروف الفبا رو مرور کردم،
کلمات رو مرور کردم،
کتاب خوندم تا بلکه ذهنم باز بشه،
سریال دیدم تا یکمی بی‌حوصلگیم کمتر بشه...
و رسیدم به این نقطه که انگار کلمه‌هام باهام قهر کردن.
دنیای بدون کلمه،
دنیای خاکستری‌ایه.
وقتی کلمه‌ای نمیاد تا احساسِ درونت رو منتقل کنی،
در جوابِ همه‌ی “حالت چطوره”ها می‌گی “خوبم”.
در جوابِ همه‌‌ی “چه خبر”ها، از تلاشت برای کنار اومدن با شرایط می‌گی
و واقعیتش، آدم‌ها توی این حالی که داری، دخیل نیستن. اون‌ها فقط نمی‌دونن و تو هم نمی‌خوای که بدونن؛
چون این روزها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,986
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • #103
cc4c-45159C49-80B2-44A3-8471-5DC3C186FBC8.jpeg

دخترک از آسمون پرسید: «پس کِی همچی درست می‌شه؟»
آسمون لبخند زد و یه ابرِ خاکستری ظاهر شد.
دختر غمگین شد: «پس قراره اتفاق بدی بیفته؟»
آسمون دوباره لبخند زد و چندتا دونه ابرِ پفکیِ سفید ظاهر شد.
دخترک گیج شده بود و مسکوت.
آسمون به حرف اومد: «من بین اتفاق‌های خوب، اتفاق‌های بد قرار میدم و برعکس.»
دختر نگران بود،
اما مابین نگرانی، امید داشت... .

ششم فروردین ماه ۱۴۰۵ | ۰۰:۴۹
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,986
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • #104
8c80-6CD890B4-8B99-4E1B-8B65-7C771DF1F213.jpeg

حال این روزای آسمونِ بهار رو دارم؛
نیمی ازم ابریه و ابرهام بارونیه، نیمی ازم روشنه و انگار یادش رفته بارون یعنی چی!
بعضی وقت‌ها خیلی روشنم، بعضی وقت‌ها هم آبیِ تیره... .
یه وقت‌هایی تماشایی‌ام و یه وقت‌هایی هم غیر قابل تحمل.
یه وقت‌هایی فکر می‌کنم خوبم و تو اوجِ صاف بودن هوا، یهو ابرهای غم روی سرم ظاهر می‌شن و به همون سرعت هم دوباره از بین میرن.
فکر کنم از این به بعد وقتی ازم می‌پرسن “خوبی”، باید بهشون بگم “حالم آسمونیه”، نیمی امیدوار، نیمی ناامید.

پانزدهم فروردین ماه ۱۴۰۵ | ۱۷:۵۵
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,986
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • #105
do.php

عزیزِ دور من،
سی و نه روزِ گذشته، روزهای سختی بودند.
بعضی وقت‌ها، یادم می‌رفت که اخبار رو چک کنم، یادم می‌رفت که باید به تحلیل‌های اطرافیانم گوش بدم تا درک کنم پیرامونم چه اتفاقی در حال رخ دادنه و به‌طور کلی، یادم می‌رفت که توی چه شرایطی هستیم... .
و راستش رو بخوای،
از این‌که گاهی تو اوجِ حال بد، یادم میره که حالم بده، خوشحالم.
حالا اما دو روزه که شرایط مقداری متفاوت شده... .
دنبال کردنِ اخبار رو اجبار نمی‌بینم، و از عذاب وجدانم برای این‌که گوشه‌ا‌ی از سرزمین مادریم و آدم‌ها دارن آسیب می‌بینن و من دردشون رو حس نمی‌کنم، کمتر شده. دو روزه که برای عزیزانم در هر کجا کم‌تر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin
عقب
بالا