دفتر درددل دفتر درد دل | کاربر ف.سین

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع FATEMEH ASADYAN
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 111
  • بازدیدها بازدیدها 6,542
  • کاربران تگ شده هیچ

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #101
عزیز‌ دور من،
کی فکرش رو می‌کرد در آستانه‌ی سال نو،
به‌جای ذوق، ترس داشته باشیم؟
به جای شادی، غم رو تجربه کنیم؟
به‌جای شور و اشتیاق خرید و بدو بدو برای تهیه‌ی سین‌های هفت‌سین، توی خونه نشسته باشیم و اخبار رو مرور کنیم؟
کی فکرش رو می‌کرد که سین هشتمِ هفت‌سین امسال،
“سکوت” باشه... یه سکوتِ عمیق. فقط بُهت نسبت به هر آن‌چه تجربه کردیم و با وجود همه‌ی این‌ها، داریم ادامه می‌دیم.
کی فکرش رو می‌کرد نگران باشیم خدایی‌نکرده وقت شمارش ثانیه‌ها،
صدای عجیب و ترسناک انفجار یا جنگنده بشنویم؟
یا نمی‌دونم...
وقت تبریک سال نو به عزیزان‌مون، ازشون بپرسیم “خوبین دیگه؟ اونجا رو که نزدن؟”
۱۴۰۵، احتمالاً سال عجیبیه چون از همون اول، پر سر و صدا شروع می‌شه؛ با جنگ، با شلوغی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #102
88b2-F44EA144-1B63-4FA3-961C-EFAAAD910128.jpeg

تو این روزا،
دلم می‌خواسته بنویسم اما نمی‌دونستم از چی و با چه هدفی.
حروف الفبا رو مرور کردم،
کلمات رو مرور کردم،
کتاب خوندم تا بلکه ذهنم باز بشه،
سریال دیدم تا یکمی بی‌حوصلگیم کمتر بشه...
و رسیدم به این نقطه که انگار کلمه‌هام باهام قهر کردن.
دنیای بدون کلمه،
دنیای خاکستری‌ایه.
وقتی کلمه‌ای نمیاد تا احساسِ درونت رو منتقل کنی،
در جوابِ همه‌ی “حالت چطوره”ها می‌گی “خوبم”.
در جوابِ همه‌‌ی “چه خبر”ها، از تلاشت برای کنار اومدن با شرایط می‌گی
و واقعیتش، آدم‌ها توی این حالی که داری، دخیل نیستن. اون‌ها فقط نمی‌دونن و تو هم نمی‌خوای که بدونن؛
چون این روزها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #103
cc4c-45159C49-80B2-44A3-8471-5DC3C186FBC8.jpeg

دخترک از آسمون پرسید: «پس کِی همچی درست می‌شه؟»
آسمون لبخند زد و یه ابرِ خاکستری ظاهر شد.
دختر غمگین شد: «پس قراره اتفاق بدی بیفته؟»
آسمون دوباره لبخند زد و چندتا دونه ابرِ پفکیِ سفید ظاهر شد.
دخترک گیج شده بود و مسکوت.
آسمون به حرف اومد: «من بین اتفاق‌های خوب، اتفاق‌های بد قرار میدم و برعکس.»
دختر نگران بود،
اما مابین نگرانی، امید داشت... .

ششم فروردین ماه ۱۴۰۵ | ۰۰:۴۹
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #104
8c80-6CD890B4-8B99-4E1B-8B65-7C771DF1F213.jpeg

حال این روزای آسمونِ بهار رو دارم؛
نیمی ازم ابریه و ابرهام بارونیه، نیمی ازم روشنه و انگار یادش رفته بارون یعنی چی!
بعضی وقت‌ها خیلی روشنم، بعضی وقت‌ها هم آبیِ تیره... .
یه وقت‌هایی تماشایی‌ام و یه وقت‌هایی هم غیر قابل تحمل.
یه وقت‌هایی فکر می‌کنم خوبم و تو اوجِ صاف بودن هوا، یهو ابرهای غم روی سرم ظاهر می‌شن و به همون سرعت هم دوباره از بین میرن.
فکر کنم از این به بعد وقتی ازم می‌پرسن “خوبی”، باید بهشون بگم “حالم آسمونیه”، نیمی امیدوار، نیمی ناامید.

پانزدهم فروردین ماه ۱۴۰۵ | ۱۷:۵۵
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #105
do.php

عزیزِ دور من،
سی و نه روزِ گذشته، روزهای سختی بودند.
بعضی وقت‌ها، یادم می‌رفت که اخبار رو چک کنم، یادم می‌رفت که باید به تحلیل‌های اطرافیانم گوش بدم تا درک کنم پیرامونم چه اتفاقی در حال رخ دادنه و به‌طور کلی، یادم می‌رفت که توی چه شرایطی هستیم... .
و راستش رو بخوای،
از این‌که گاهی تو اوجِ حال بد، یادم میره که حالم بده، خوشحالم.
حالا اما دو روزه که شرایط مقداری متفاوت شده... .
دنبال کردنِ اخبار رو اجبار نمی‌بینم، و از عذاب وجدانم برای این‌که گوشه‌ا‌ی از سرزمین مادریم و آدم‌ها دارن آسیب می‌بینن و من دردشون رو حس نمی‌کنم، کمتر شده. دو روزه که برای عزیزانم در هر کجا کم‌تر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #106
4c70923bfd277514.jpeg

اگه ازم بپرسن “الان چی می‌خوای تا خوشحال شی؟”
احتمالاً نتونم جوابی براش داشته باشم.
گل من رو خوشحال می‌کنه، شکلات من رو خوشحال می‌کنه، یا حتی رندوم‌ترین لبخندِ بچّه‌ای که پشت چراغ قرمز، از پنجره‌ی ماشین‌شون بیرون رو نگاه می‌کنه... .
اما الان، تصور هر کدوم از اینا هم نتونست... .
و من بعضی وقت‌ها،
نمی‌دونم چرا و برای چی، این حالِ گنگ رو تجربه می‌کنم!
اما می‌دونم برای هر “چرا”، برای هر “برای چی” احتمالاً یک دلیلی در پشتِ پرده هست؛ دلیلی که گاهی ما آدم‌ها حتی از خودمون هم پنهانش می‌کنیم، گاهی پشتِ لبخند زدن‌هامون که عادت شده،
گاهی پشتِ پر حرفی‌مون،
گاهی پشتِ برنامه‌ای که برای روزمون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #107
f61199_518BA985-5C38-4BB1-876F-E32376B94E11.jpeg

Past lives رو که دیدم،
از خودم پرسیدم “چی باعث می‌شه حسرت بخوری؟” که با خودت بگی “شاید توی زندگی بعدی‌، همه‌چی متفاوت شه”.
کجا کدوم کلمه یا جمله رو از خودمون و یا حتی دیگران دریغ کردیم که همه‌چی رو تغییر داد؟
کجا کدوم تصمیمِ زندگی‌مونو گرفتیم که مسیر رو کاملاً متفاوت رقم زد؟
کدوم قسمت از زندگی رو دیر رسیدیم؟ چرا دیر رسیدیم؟ و آیا حالا که دیر رسیدیم، امیدی برای جبران هست؟!
فیلم رو دیدم،
و آرزو کردم هیچ‌وقت حسرت رو انقدر عمیق تجربه نکنم... .
انقدر عمیق که آرزو کنم شاید توی زندگی بعدی، این حسرت، توی کوله‌م جابه‌جا نشه... .

۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ |...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] RAHIH

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #108
یه تجربه‌ی بد،
تو‌ رو ترسونه نمی‌کنه،
بلکه محتاطت می‌کنه.
تجربه‌ی بد،
شاید بعضی وقت‌ها مثل یه مانع عمل می‌‌کنه برای تجربه‌ نکردنِ چیزی بدتر.
شاید هم خودش منجر به یه تجربه‌ی بهتر بشه... .
اما می‌دونی... .
چه‌ چیزهایی رو از دست میدیم با این تجربه‌ی بد؛
شادی‌مون رو،
اعتمادمون رو،
خوش‌بینی‌مون رو... .
چیزهایی که خیلی زمان می‌بره تا بازسازی بشن.
و حتی اگر بازسازی شن،
روزهایی که نداشتی‌شون، گوشه‌ای از ذهن تو می‌مونن.

۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | ۲۰:۱۵
 
امضا : F.Śin
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] ^mahsa^

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #109
به یه چیزی توی شخصیت خودم رسیدم؛
خیلی دیر به دیر می‌تونم فراموش کنم چیزهایی رو که دوست‌شون داشتم اما به هر دلیلی نتونستم داشته باشمشون رو.
مثلاً یادم می‌مونه دو سال پیش، از فلان چیز خوشَم میومده.
اما حافظه خیلی چیز عجیبیه.
اگر در مورد همون چیزی که دوستش داشتم، ازم بپرسن...
مثلاً بپرسن چرا دوستش داشتی یا می‌خواستی داشته باشیش؟
یادم نمیاد:))
جالب نیست؟
گاهی حسرتِ چیزی‌و می‌خوریم که یه زمانی دوستش داشتیم اما یادمون نمیاد چرا!

هفدهم اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ | ۱:۲۶

 
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,359
پسندها
18,499
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #110
تو می‌خوای دنیا آبیِ آسمونی باشه؛
ولی برای به‌دست آوردنش، چه‌قدر تلاش کردی؟
یا بهتر بگم،
چه‌قدر سعی کردی که زاویه‌ی نگاهت رو تغییر بدی تا بتونه رنگِ آبی آسمونی رو ببینه؟
می‌دونی... .
دارم فکر می‌کنم شاید همین الانشم زندگی واقعاً آبیِ آسمونی باشه،
اما چشم‌های من، خاکستری می‌بیندش:)
کاش می‌دونستم چجوری می‌شه زاویه‌ی دیدم رو تغییر بدم؛
ولی متأسفانه تنها کاری که بلدم، اینه که به چشم‌هام عینک بزنم تا خاکستری‌ها رو واضح‌تر ببینم... .

۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ | ۲۳:۳۱
 
امضا : F.Śin
عقب
بالا