داستان داستان فارسی | غذای مجانی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع amın
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 130
  • کاربران تگ شده هیچ

amın

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
59
 
تاریخ ثبت‌نام
6/1/22
ارسالی‌ها
19,909
پسندها
84,771
امتیازها
96,979
مدال‌ها
192
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
بعد از اینکه یک مسیر طولانی رو طی کردم و حسابی تشنه شده بودم لحظه ای توقف کردم، هرچه قدر اطرافم رو نگاه می کردم هیچ مغازه یا دکه ای رو پیدا نمی کردم.
آخه اطراف جاده بیابون بود و هیچکس اونقدر احمق نبود که تو این جاده خلوت و تو این بیابون بخواد یک مغازه باز کنه.
همینطور که گاز می دادم متوجه یک کودک کنار خیابون شدم.
جلوتر که رفتم دیدم یک پسر بچه حدودا پنج ساله دور گردنش یک تیکه مقوا انداخته که نوشته نوشیدنی خنک موجود است.
اولش حسابی تعجب کردم و بعدش دیدم تشنگی داره بهم فشار میاره. زدم کنار و ازش پرسیدم: "کجا می تونم بک نوشیدنی خنک بخورم فسقلی؟"
پسربچه با حالت سردی گفت :
"باید منو سوار کنید ، آدرس رو بلد نیستم زبونی بگم"

سوارش کردم و بعد از چندتا پیچ و خم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : amın
عقب
بالا