چند روزی از نوشتن اولین داستان مجموعه عزیزم گذشته بود، که روی کاناپه لیمویی رنگ جلوی تلوزییون خاموش لم داده بودم وخودم رو توی صفحه مشکیش نگاه میکردم.
پای راستم از دسته کاناپه اویزون بود و همین باعث شده بود تاپاچه شلوارم کمی بره بالا، موهای فرم باز بودو کمی توی صورتم ریخته بود، دست چپم که زیر سرم بود هم کم کم داشت بیحس میشد ولی حال اینکه بلندشم تا کوسن رو بردارم نداشتم وکسی هم اون طرفی ردنمیشد تابهم بدش، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم ودرحال فکرکردن به ایده دومین داستان مجموعه عزیزم بودم وهمزمان هم بوهای فوق العاده ای از حیاط به مشام میرسید که به خاطر نذره ی درحال پختن بود، نفسم رو با آه بلند وغلیظی که موندم ازکجام دراومد, بیرون فرستادم و درحالی که پاچه شلوارم رو درست میکردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.