دفتر درددل دفتر درد دل | کاربر MAHLA.MI

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع setayesh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 304
  • کاربران تگ شده هیچ

setayesh

پرسنل مدیریت
سرپرست عمومی
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
4/8/21
ارسالی‌ها
6,940
پسندها
44,375
امتیازها
88,276
مدال‌ها
82
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
«به نام خالق روح و هنر»

1000008620.jpg

این دفتر متعلق به کاربر گرام [ @MAHLA.MI ] است و هیچکس به جز ایشان اجازه‌ی ارسال زدن در این دفتر را ندارد.
کاربر عزیز، از اینکه محتوی دفترتان را با افراد انجمن به اشتراک می‌گذارید، کمال تشکر را داریم.



|مدیریت تالار سرگرمی|
 
امضا : setayesh

انگشت خاکی

هنرمند انجمن
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
17/1/21
ارسالی‌ها
708
پسندها
14,965
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • #2
قصه‌رو اینطور شروعش می‌کنم
یه زمانی فکر کردم بیام زندگیمو تا الان توی دفتری بنویسم
اینکه اسمم و رسمم کجا به دنیا اومدم
چه کسانی برای من ارزش‌مند اند
به علاوه‌ی خاطرات گلچین

بعد یه معجون فراموشی بخورم
زندگیمو از نوع شروع کنم باهمین دفتری که گذشته‌امو به دوش می‌کشه
 
امضا : انگشت خاکی

انگشت خاکی

هنرمند انجمن
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
17/1/21
ارسالی‌ها
708
پسندها
14,965
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • #3
گاهاً شده یک حرف بد یا تلخ رو بشنوی
اما برای بار اول چیزی نگی، بخندی
برای بار دوم هم بلند تر بخندی
سوم ‌هم اهمیت ندی و خنثی از کنارش بگذری

اما برای دفعات بعدی، یهو یه گوشه از قلبت تیر می‌کشه، این تیر از گلوت یا دستت رد میشه....و بوم.
می‌خوره دهن گوینده
احمقانه است که بگی این حرف‌ها برای تو عادی شده
چون هنوز لبریز نشده بودی.
 
امضا : انگشت خاکی

انگشت خاکی

هنرمند انجمن
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
17/1/21
ارسالی‌ها
708
پسندها
14,965
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • #4
بچه‌تر که بودیم
یه بزرگتری می‌آمد می‌گفت: قدر این روزاتون بدون. قدر بچگیتو....بدون.

همیشه با سوز خاصی از ته چشماش این حرفارو می‌زد، از دلش خبر نداشتم اما شاید حدسم این‌باشه به خاطر عشقی که بهش نرسیده اینطور سوز دل داشت.
اولاش می‌خندیدم می‌گفتم: آخه مگه این بچگی چی داره بال‌و پر آدم بسته است نمی‌تونه آتیش بسوزونه، فلانی خوشی زده زیر دلش اینطور میگه
القصه جدی نگرفتیم حرفاش

اما الان بال‌و پرمون سیم خاردار چِفت‌و بَست کرده
تازه می‌گم ای فلانی آینده نگر خوبی بودی.
 
امضا : انگشت خاکی

انگشت خاکی

هنرمند انجمن
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
17/1/21
ارسالی‌ها
708
پسندها
14,965
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • #5
یادمه یه بازی با پسرای همساده می‌کردیم:
باباشون مینی بوس داشت
یک یا دو نفری تو ماشین بودیم
یکی‌مون بیرون ماشین
اونیکه که بیرون بود مثل میمون می‌کشید بالا از ماشین، دری...پنجره‌ای... چیزی باز می‌کرد و چنان ماری به درون ماشین می‌خزید
حالا وظیفه‌ی مایی که داخل ماشین بودیم اینه که از ورود دشمن جلوگیری می‌کردیم
یادش بخیر چقدر جیغ و داد می‌کردیم
یهو یه کله‌ از پنجره می‌آمد تو... انگار زامبی حمله کرده...بعد دست و پاش
و در نهایت می‌سوختی:sugarwarez-001:
 
امضا : انگشت خاکی
عقب
بالا