اونشب نیلوفرآبی حالش بدجوری خراب بود.
ثانیه ها به سختی میگذشت...
مرداب هوایشبدتراز هرشب بوی خفقان میداد.
گلبرگهای بستهاش اطراف گلویش را گرفته بودند.
احساس خفگی میکرد.
باید یه کاری میکرد ایندفعه باید خودش تنها خودش را نجات میداد.
باتمام سرعت وانرژی که برایش باقی مانده بود خودش را به داخل آب مرداب غوطه ور کرد.
بصورت معلق در آب ماند و بعداز دقایقی چشمانش را باز کرد
گلبرگهایش برای دقایقی باز شدند.
واو دید .
همانی که باید میدید را دید.
معجزه اتفاق افتاد.
هجوم اکسیژن رو در تمام وجودش حس کرد.
باقدرت کامل به سمت روی آب برگشت.
گلبرگها کاملا بسته شدند واو قوی تراز قبل به زندگی امیدوارشد.
