- تاریخ ثبتنام
- 3/9/17
- ارسالیها
- 1,891
- پسندها
- 25,843
- امتیازها
- 49,573
- مدالها
- 28
- سن
- 31
- مدیرکل
- #11
چشمانش را ریز کرده بود تا زیر تیغ بُرندهی آفتاب، راحتتر اطرافش را ببیند. چند ثانیه ماشین استیشن قدیمیای را که از مقابلشان میگذشت را تماشا کرد و دوباره به خانهی کوچک و قدیمی آن سمت خیابان نگاهی انداخت. قبل از اینکه دوباره به سیگارش پک بزند، شخصی که کنارش ایستاده بود شاکی شد و گفت:
- فکر نکنم دیگه ریهای واسهت باقی مونده باشه؛ همونطوری که ریههای من رو نابود کردی!
ادوارد زیر چشمی به نیکول نگاهی انداخت و بعد خاکستر سیگارش را با ضربهی انگشتش روی زمین تکاند. دود حاصله را از بینیاش آهسته رها کرد و غرید:
- خوششانس بودی که فِرِد وقت نداشت بیاد، وگرنه الان کف خیابون افتاده بودی و واسه یه ذره هوای سالم تقلا میکردی.
نیکول با شنیدن اسم فرد، چهره درهم کشید و با قیافهی عبوسش به همان خانه...
- فکر نکنم دیگه ریهای واسهت باقی مونده باشه؛ همونطوری که ریههای من رو نابود کردی!
ادوارد زیر چشمی به نیکول نگاهی انداخت و بعد خاکستر سیگارش را با ضربهی انگشتش روی زمین تکاند. دود حاصله را از بینیاش آهسته رها کرد و غرید:
- خوششانس بودی که فِرِد وقت نداشت بیاد، وگرنه الان کف خیابون افتاده بودی و واسه یه ذره هوای سالم تقلا میکردی.
نیکول با شنیدن اسم فرد، چهره درهم کشید و با قیافهی عبوسش به همان خانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.