دفتر آزادنویسی دفتر آزاد نويسی فاقد عنوان | نگار1373 نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mersede
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 631
  • کاربران تگ شده هیچ

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #11
چشمانش را ریز کرده بود تا زیر تیغ بُرنده‌ی آفتاب، راحت‌تر اطرافش را ببیند. چند ثانیه ماشین استیشن قدیمی‌ای را که از مقابلشان می‌گذشت را تماشا کرد و دوباره به خانه‌ی کوچک و قدیمی آن سمت خیابان نگاهی انداخت. قبل از این‌که دوباره به سیگارش پک بزند، شخصی که کنارش ایستاده بود شاکی شد و گفت:
- فکر نکنم دیگه ریه‌ای واسه‌ت باقی مونده باشه؛ همون‌طوری که ریه‌های من رو نابود کردی!
ادوارد زیر چشمی به نیکول نگاهی انداخت و بعد خاکستر سیگارش را با ضربه‌ی انگشتش روی زمین تکاند. دود حاصله را از بینی‌اش آهسته رها کرد و غرید:
- خوش‌شانس بودی که فِرِد وقت نداشت بیاد، وگرنه الان کف خیابون افتاده بودی و واسه یه ذره هوای سالم تقلا می‌کردی.
نیکول با شنیدن اسم فرد، چهره درهم کشید و با قیافه‌ی عبوسش به همان خانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #12
همیشه شب‌ها برای عبور از آن کوچه‌ی تنگ و تاریک هراس داشتم. کوچه‌ای که در واقع تا حدی به کوچه باغ شباهت داشت و تنها دو نفر همزمان می‌توانستند از آن بگذرند. همان کوچه‌ای که برای رسیدن به خانه‌ام، تنها راه عبورم بود.
اجاره‌ی بالای خانه‌ها و نداشتن پول کافی، ناچارم می‌کرد تا در خانه‌ی دور افتاده و متروکه‌ی پدری‌ام، در یک روستای دور افتاده و کم جمعیت ساکن شوم. روستایی که در اثر کوچ زیاد ساکنانش به شهر یا روستاهای اطراف، دیگر جمعیت زیادی در خودش نداشت.
آب و هوای خوبش جلوی اعتراضم را می‌گرفت و سکوت آن‌جا را دوست داشتم، ولی شب‌ها نظرم برمی‌گشت. در شب دیگر آب و هوا برایم اهمیتی نداشت و سکوت، بیشتر از دلچسب بودن، ترسناک به نظر می‌رسید. خانه‌ی کوچکم وسط باغ نه چندان بزرگی به دست پدربزرگم ساخته شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #13
انگار که کسی آتش به لانه‌ی مورچه‌ها انداخته باشد، درون قصر همهمه به پا شده بود. خدمتکاران و کارکنان بی‌شماری در قصر مشغول به خدمت و کار بودند و هر کس، سعی در انجام کارهایش به سریع‌ترین و بهترین نحو ممکن داشت. سرخدمتکارها فریاد می‌زدند و سربازان ملبس به لباس‌های رسمی‌شان، در بین شلوغی جمعیت در رفت و آمد بودند.
فرش‌های نو و جدید در کف راهروها پهن می‌شد و گلدان‌ها و زره‌ها و هر وسیله‌ی تزیینی دیگری که در قصر وجود داشت، گردگیری و تمیز می‌شد. همه‌ی اشخاص داخل قصر می‌دانستند که نباید هیچ چیزی از قلم می‌افتاد؛ چون میهمانی مهم و بزرگی در راه بود که ملکه، به آن حساسیت خاص و ویژه‌ای نشان می‌داد. پادشاه و وزیران کشور دوست و همسایه، داکوتا، و همچنین سفیران چند کشور دیگر به هالاداس می‌آمدند تا به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta
عقب
بالا