زیبا و تراژدی…- من متاسفم
پروین به نرمی لبخند زد و گفت:
- چون مُردم؟
داریوس دندانهایش را روی هم فشرد، سرش را پایین انداخت و به لاله های سرخ خیره شد.
دست ظریف پروین آهسته روی گونهی خیس از اشک داریوس نشست، زمزمه کرد:
-ولی برای من تماشای هر روز زجر کشیدن تو از مردن خیلی دردناکتر بود...
در حال تایپ رمان درهم گسیخته