- تاریخ ثبتنام
- 13/7/19
- ارسالیها
- 5,384
- پسندها
- 32,525
- امتیازها
- 80,773
- مدالها
- 51
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
*داستان کوتاه*
محکوم
وقتی قدمدر خیابان گذاشت ، قلبش درد میکرد ، او در زندگی جز کار و تلاش حرفه ایی نمیشناخت، کار و تلاش برای بقا و زندگی ،.. تقصیر داشت چون تحصیلات عالیه نداشت دانشگاه ندیده بود ، و این تنها گناهش بود .... در دادگاه خانواده محکومشد ، محکوم به بی توجهی و عدم رعایت زیبایی ، همسرش معتقد بود او مرد شریفی است ، اما به دلیل خستگی زیاد بی توجه است ، دستانی پینه بسته دارد ، ظاهری آراسته ندارد و باعث خجالت اوست در محافل فامیل، راست میگفت: سالها بود مرد از خودش گذشته بود و فقط و فقط به رفاه خانواده میاندیشید، ... تازه فهمیده بود کار درستی نکرده ، حالا که زندگی را باخته بود ، ولی ته دلش خوشحال بود هر چه همسر و فرزندانش خواسته بودند با تلاش مضاعف فراهم کرده بود، دو سه روز بود...
محکوم
وقتی قدمدر خیابان گذاشت ، قلبش درد میکرد ، او در زندگی جز کار و تلاش حرفه ایی نمیشناخت، کار و تلاش برای بقا و زندگی ،.. تقصیر داشت چون تحصیلات عالیه نداشت دانشگاه ندیده بود ، و این تنها گناهش بود .... در دادگاه خانواده محکومشد ، محکوم به بی توجهی و عدم رعایت زیبایی ، همسرش معتقد بود او مرد شریفی است ، اما به دلیل خستگی زیاد بی توجه است ، دستانی پینه بسته دارد ، ظاهری آراسته ندارد و باعث خجالت اوست در محافل فامیل، راست میگفت: سالها بود مرد از خودش گذشته بود و فقط و فقط به رفاه خانواده میاندیشید، ... تازه فهمیده بود کار درستی نکرده ، حالا که زندگی را باخته بود ، ولی ته دلش خوشحال بود هر چه همسر و فرزندانش خواسته بودند با تلاش مضاعف فراهم کرده بود، دو سه روز بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.