داستان کوتاه محکوم | شیدا عباسیان پور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -SETAREH-
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 7
  • کاربران تگ شده هیچ

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,384
پسندها
32,525
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
*داستان کوتاه*
محکوم

وقتی قدم‌در خیابان گذاشت ، قلبش درد میکرد ، او در زندگی جز کار و تلاش حرفه ایی نمیشناخت، کار و تلاش برای بقا و زندگی ،.. تقصیر داشت چون تحصیلات عالیه نداشت دانشگاه ندیده بود ، و این تنها گناهش بود .... در دادگاه خانواده محکوم‌شد ، محکوم به بی توجهی و عدم رعایت زیبایی ، همسرش معتقد بود او مرد شریفی است ، اما به دلیل خستگی زیاد بی توجه است ، دستانی پینه بسته دارد ، ظاهری آراسته ندارد و باعث خجالت اوست در محافل فامیل، راست میگفت: سالها بود مرد از خودش گذشته بود و فقط و فقط به رفاه خانواده می‌اندیشید، ... تازه فهمیده بود کار درستی نکرده ، حالا که زندگی را باخته بود ، ولی ته دلش خوشحال بود هر چه همسر و فرزندانش خواسته بودند با تلاش مضاعف فراهم کرده بود، دو سه روز بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا