• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سنگ خورشید | ستاره لطفی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -SETAREH-
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها بازدیدها 849
  • کاربران تگ شده هیچ

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سنگ خورشید
نام نویسنده:
ستاره لطفی
ژانر رمان:
فانتزی، عاشقانه
کد رمان: 5022
ناظر: @TomSasha


خلاصه:
«لحظه‌ای صبر کن! من نیز می‌خواهم با تو اوج بگیرم...!» یک گروه تئاتر، در پیِ ساخت تیزری کوتاه برای کتابی از ژانر وحشت هستند. برای اجرا به یک کلیسای قدیمی می‌روند، اما همه‌چیز به طرز عجیبی پیش می‌رود. صدایِ بال زدن و سایه‌ای عجیب، چهار ستون کلیسا را در بر می‌گیرد. دخترک داستان، ناخواسته گرفتار نیرویِ قدیمی‌ای می‌شود که در وجودش سوسو می‌زند... و هرماس، برای احیای آن قدرت خللی عجیب در زندگی سورا ایجاد می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

س.سرحدی

نویسنده افتخاری
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,867
پسندها
26,108
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
  • #2
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : س.سرحدی

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
*پ.ن: رمان روایت چند گروه از شخصیت‌‌ها است*
***
مقدمه:
سکوتِ جهان می‌تواند به راحتی درهم بشکند…
لحظه‌ای که قدرت‌های خاک گرفته، مجدد خاکِ سخت را بشکافند و سر به فلک بکشند.
آن‌ها بال‌های باشکو‌ه‌شان را برافراشته می‌کنند و به دنبال گذشته‌هایی که گذشته، گم شده‌شان را می‌یابند!



فصل اول «اقدام»
همگی مقابل کلیسا ایستاده و از عظمت آن، انگشت به دهان مانده بودند. کلیسایی با طراحی عجیب و قدیمی، که سر به فلک کشیده بود. سورا که بیشتر از همه به وجد آمده بود، سوت بلند بالایی کشید و گفت:
- اوهو... خیلی بزرگه، دقیقاً عینِ فیلما می‌مونه!
هاکان که از قبل همه‌چیز را هماهنگ کرده بود، قدمی به سوی در تنومند کلیسا برداشت. با لبخندی کج به در مشکی که صلیب طلایی رنگی بر روی آن بود، خیره شد و آن را مقداری به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
هر بار به سورا گوشزد می‌کرد که کمی شور و هیجانش را کنترل کند، اما او توجه‌ای نمی‌کرد. مانند کودک سر به هوایی بود که باید مدام بابت رفتارهای بچه‌گانه‌اش تذکر می‌گرفت. از همان بدو ورود، نگرانی نسترن همین بود که مبادا جلوی مسئول کلیسا آبروریزی شود؛ متأسفانه همین اتفاق هم افتاد. هاکان درحالی‌که خطوطِ کتابش را با دقت تماشا می‌کرد و با ظاهر کلیسا تطابق می‌داد، گونه‌اش را خاراند. برای این پروژه هزینه‌ی بالایی پرداخت کرده بود و می‌خواست همه چیز در بهترین حالت ممکن پیش برود. سرش را به طرف نسترن چرخاند و او را در حالی دید که دست به سینه، نگاهش را به نیمکت‌های مرتب و گردویی رنگ دوخته بود.
- دوربین آماده‌ست؟
نسترن انگار به خود آمد و چشم از نیمکت‌ها گرفت و سری به نشانه تأیید تکان داد.
- خوبه. از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
سورا با اشتیاق کف دستانش را به هم کوبید و دور خود چرخید که دامن قهوه‌‌گونش به پرواز در آمد. لحظه‌ای چرخش دامن و پیچ تاب بدنش، صحنه‌ای غریب را در ذهنش زنده کرد... صحنه‌ی یک رقص پر از ناز و عشوه. یک صحنه‌ی درام و قدیمی از رقص یک دختر که چهره‌اش را نمی‌توانست تشخیص بدهد. مغزش خیلی سریع از افکار گیج کننده پاک شد و ثانیه‌ای بعد، صدای پر انرژی‌اش میان خنده‌‌ی آنها به گوش رسید:
- وایی نگو... باز ذوق‌زده میشم می‌زنم همه چیو خراب می‌کنم... .
هاکان خنده‌اش را قطع کرد و با لحن تهدیدآمیزی میان حرف او پرید:
- وای به حالت... وای به حالت اگه باز هیجان زده بشی و سکانس رو خراب کنی! می‌خوام امروز، آخرین روز تمرینی باشه. باید فکر کنی داریم اجرای اصلی رو ضبط می‌کنیم. باشه؟
چشمان همیشه کنجکاوش در حدقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
بدون حرف، سری به نشانه تفهیم تکان داد. هاکان مجدداً گفت:
- پس بزن بریم اکترس!*
کلیسا به یک‌باره در سکوتِ مطلق فرو رفت. نسترن دکمه‌ی شروع ضبط را فشار داد و ثانیه‌ای بعد، سورا در قالب نقشی که برایش در نظر گرفته شده بود، فرو رفت. دستانش را با حالتی التماس‌گونه درهم قفل کرد و پلک‌هایش را بر هم گذاشت. در بازیگری و نقش‌های خیالی و فانتزی، مهارت فوق‌العاده‌ای داشت و کسی روی دستش را نمی‌زد. طوری که از لحظه‌ی شروع ضبط، آن سورای شوق‌زده‌ی چند دقیقه پیش وجود نداشت و حال چهره‌اش در غمی ملموس فرو رفته بود.
شروع به بیان دیالوگ‌ها کرد. گاهی تن صدایش را بالا می‌برد و به احساساتش افزوده می‌شد. سه نفر دیگر با لبخند او را تماشا می‌کردند و در چشمانشان برق تحسین سوسو میزد. نسترن به آرامی پایه‌ی دوربین را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #7
نسترن سریع فیلمبرادری را خاتمه داد و خودش را به سورا رساند. کنارش روی نیمکت جای گرفت و دستش را روی کتف او گذاشت.
- سورا خوبی؟ رنگت پریده دستات داره می‌لرزه!
شایان کنار نیمکت زانو زد و به چشمانِ هراسانِ سورا که به گوشه‌ای از نیمکت خیره مانده بودند، چشم دوخت.
هاکان شمعِ مقابل او را فوت کرد. از شدت نگرانی، رگ‌های پیشانی‌اش ورم کرده و خون را وحشیانه پمپاژ می‌کردند. پرسید:
- چی‌شده سورا؟ اگه حالت خوب نیست می‌خوای ببریمت... .
- شما هم شنیدین؟
سورا با این سؤال، جمله‌ی هاکان را در نطفه خاموش کرد و سرش را بالا گرفت. نگاه مات برده‌اش را در چشمانِ مشکی هاکان دوخت و ادامه داد:
- صدای بال زدن رو شنیدین؟ همون صدایی که توی نمایش میاد هاکان... !
مانند همیشه بدون مکث همه چیز را تعریف کرد.
هاکان که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #8
هاکان با مسئول کلیسا که در اتاقی دیگر در نزدیکیِ ورودی ایستاده بود، صحبت می‌کرد و حال بد بازیگر نمایش را به او توضیح داد. برای فردا که روز فیلمبرداری‌شان بود، برنامه‌ای ترتیب داد. قرار بر این شد که صبح حوالیِ ساعت ده، فیلمبرادری داشته باشند. شایان بعد از این‌که دکورهای ساختگی‌شان را جمع‌آوری کرد، کوله‌‌ی بزرگش را برداشت و روی شانه‌اش انداخت.
سورا با همان چهره‌ی نامشخص و رنگ پریده، به سوی شایان رفت و لباس‌هایِ نمایش را سمت او گرفت. شایان دستش را از جیب شلوار جین زاپ‌دارش بیرون کشید پوزخند کجی کنج لب‌هایش نشاند. خودش را خم کرد تا بتواند در چشمانِ غم‌آلودِ سورا خیره شود.
- چرا شبیه میت شدی؟!
شانه‌ای بالا انداخت و با صدای ضعیفی زمزمه کرد:
- احساس می‌کنم بازم گند زدم! همه شوق و هیجانم کور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #9
سورا و نسترن نیز موافقتشان را اعلام کردند و هاکان، ماشین را به سوی مقصد گفته شده به حرکت در آورد.
سورا در حالی که نمی‌توانست ثانیه‌ای از آن افکار آزاردهنده فاصله بگیرد، سرش را به شیشه چسباند و به جریان قطرات ریز باران روی شیشه خیره شد. قطرات بی‌نوا با هر وزش باد سر می‌خوردند و یک خط باریک روی شیشه ایجاد می‌کردند. نوک انگشت اشاره‌اش را روی شیشه‌ی بخار گرفته گذاشت و خط‌های فرضی و درهمی ایجاد کرد. با اینکه سعی داشت قبول کند که آن صداها چیزی جز وهم و خیال نبوده‌اند، اما بازهم ذهنش مثل اسبی افسارگسیخته، ریسمان افکارش را در دست گرفته بود. می‌تاخت و می‌تاخت، می‌رفت و می‌رفت... به سرزمینِ مبهم سرگردانی.
به یاد داشت که در یک بخش از کتابِ هاکان، صدای بال زدن می‌آمد و یک گونه از موجودات افسانه‌ای،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #10
- خیلی خوش اومدین.
پیش‌خدمت که پسری جوان با روپوشی به رنگِ سفید و قهوه‌ای بود، کنار میز ایستاد. صورتش به قدر یک پسر دبیرستانی، جوان می‌نمود. هاکان نگاهش را با دوستانش منتقل کرد و پرسید:
- چی سفارش میدین؟ سریع بگید که این آقا پسر هم معطل نشه.
نسترن طبق عادت یک فنجان چای و بقیه هم قهوه سفارش دادند. پیش‌خدمت با لبخند از آن‌ها دور شد و سمت پیشخوان رفت. پیرمردی با موهایِ جو گندمی، پشت پیشخوان ایستاده بود و فنجان‌های لبریز از چای را با دقت روی سینی می‌چید. پسر جوان، مقابلش ایستاد و گفت:
آقا، یه فنجون چایی و سه فنجون هم قهوه بریز و بده به این آقا پسر!
«آقا پسر» گفتنِ آخرش طعنه بود و به دنبالش، پوزخندی زد.
آلبرت* نگاهش را به طرف میزی که در دنج‌ترین گوشه‌ی کافه قرار داشت، انتقال داد. چند ثانیه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا