چالش چالش استعداد بازی با کلمات | تالار ادبیات

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -SETAREH-
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 467
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,373
پسندها
32,454
امتیازها
80,673
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
با سلام خدمت کاربران انجمن🫶
این دوره اومدیم با یه چالش جذاب از دل ادبیات.
*
*
*

با استفاده از هنر نویسندگی‌ای که داری، بنویس «فرصت از دست رفته» بدون اینکه این جمله رو مستقیماً رو بنویسی!

به کاربرانی که در این چالش شرکت کردند، امتیازاتی طبق صلاح دید مدیریت اهدا میشه✨
مدت زمان باز بودن چالش، تا هفته‌ی آینده‌ست و تا اون زمان می‌تونید نوشته‌هاتون رو در همین تاپیک بفرستید.
پس از اتمام، متون ارسال شده توسط مدیریت ادبیات بررسی و نمره‌‌ی منصفانه داده میشه.

[COLOR=rgb(147, 101...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lili.Da

پرسنل مدیریت
مدیر تالار آوا
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/20
ارسالی‌ها
1,322
پسندها
29,168
امتیازها
53,111
مدال‌ها
23
سن
25
  • مدیر
  • #2
اگر می‌دانستم حافظه چطور قلب را تسخیر می‌کند
یا که نه
قلب چطور حافظه را تسخیر می‌کند
و دستان و پاهایم چطور حضورش را به خاطر می‌آورند
بیشتر به اغوشم می‌‌فشاردمش.
حیف است که این احساس به فراموشی برود.
 
امضا : Lili.Da

Łacrîmosã

کاربر فعال
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,378
پسندها
25,196
امتیازها
61,673
مدال‌ها
36
  • #3
بر سنگ‌نوشته‌ی کهنه، خطی ناخوانا حک شده بود؛ گویی کسی تلاش کرده باشد چیزی را جبران کند…اما جوهرِ دیرهنگام، حکم سکوت را تغییر نمی‌دهد.
 
امضا : Łacrîmosã

G.ASADI

طراح ازمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
1,337
پسندها
42,465
امتیازها
60,573
مدال‌ها
37
  • #4
باد آرامی از حوالی حضورت گذشت،
شاخه‌های خشکیده‌ی جنگل دلم
برای نخستین بار
صدای زندگی را شنیدند…،
امّا من،
به جای آغوش،

دیوار ساختم!
 
امضا : G.ASADI

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • #5
زمان می‌گذرد و بر قصه‌مان خاک می‌نشیند، تبحر عجیبی می‌خواهد بی‌تو زیستن! فاصله است که تصویرت را پشت پلک‌هایم روی تکرار می‌اندازد و تو، همراه معنا دور و دورتر می‌شوی. اگر روزی از دشت حزن‌انگیز روحم گذر کردی، آنچه بر "ما" گذشت را بازگو کن؛ آن‌قدر بلند که قاصدک‌ها راوی سرگذشت‌مان شوند. بُعد مسافت به دوست داشتنت رنگ می‌بازد، آن‌گونه که می‌خواهم بدانم که دلت را چنین ماهرانه ربوده، یا برای دیدار تو به گندم‌های آفتاب‌خوردهٔ چند آبادی درود فرستاده، که من در انتهای تمام این راه‌ها، غمین و چشم به راهت نشسته‌ام... .
 
آخرین ویرایش
امضا : Ayan

G.ASADI

طراح ازمایشی
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
1,337
پسندها
42,465
امتیازها
60,573
مدال‌ها
37
  • #6
بعضی لحظه‌ها
آن‌قدر شبیهِ تقدیرند
که اگر بگذرند،
دیگر
هیچ بهاری
درختِ همان حسرت را
سبز نخواهد کرد… !
 
امضا : G.ASADI

Łacrîmosã

کاربر فعال
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,378
پسندها
25,196
امتیازها
61,673
مدال‌ها
36
  • #7
زنجیرهایِ زنگارگرفته‌ بر درِ معبدِ متروک، آهی سرد می‌کشیدند؛ آهِ خدایی که در لحظه‌یِ نیاز، از میانِ مردمانش گریخت و دیگر باز نیامد.
 
امضا : Łacrîmosã

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • #8
صدای تیک تاک ساعت در گوشم زنگ میزد
چرا باطری هایش هیچ گاه تمام نمی شد؟!
ظاهرا از یاداوری زمان به من لذت می برد
از این باخت ثانیه ها
تو نبودی ، از بودنت سال ها می گذشت
خاک غم بر سر در و دیوار خانه نشسته
دیگر شب و روز معنای خود را از دست داده
تو نیستی و نیامدی
و من هنوز پی کلماتی می گردم که تو را پشیمان کند...
 
امضا : faezeh_ka_

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
108
پسندها
1,195
امتیازها
6,393
مدال‌ها
7
  • #9
من به سمت ستارگان پرواز کردم تا شاید به انتهای این ناامیدی دست پیدا کنم.
حیف که دستم به ستارگان نرسید. اگر می‌توانستم یکی از آن‌ها را برای خود داشته باشم، مسلماً زندگی‌ام روشن‌تر می‌شد.
هنگامی که عزرائیل دستانش را به سمتم دراز کرد، فهمیدم که خیلی وقت است بال‌هایم را بریده شده.
 
آخرین ویرایش

زهرآگیٖـن

کاربر انجمن
سطح
28
 
تاریخ ثبت‌نام
13/9/20
ارسالی‌ها
412
پسندها
28,733
امتیازها
50,413
مدال‌ها
18
سن
21
  • #10
زندگی‌اش سفید بود به سان آسمان شب
لحظاتش سبز به سان برگ‌های درخت پاییزی
یارش در کنارش به سان دیدار خورشید و ماه
چایش گرم به سان قطرات آب چکیده از قندیل‌های زمستانی
به تمام خواسته‌هایش رسیده بود به سان لیلی به مجنون
او هنوز هم زندگی می‌کرد به سان مرده‌ای در تابوت
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا