چالش چالش استعداد بازی با کلمات | تالار ادبیات

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -SETAREH-
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 517
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Nargess.khatoon

کاربر فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
808
پسندها
2,450
امتیازها
13,073
مدال‌ها
12
سن
18
  • #11
فرصت‌های از دست رفته‌ام چگونه می‌گذرد؟ بی‌دلیل از آن می‌گذرم و به شیشه‌ی پنجره‌ی روبه‌روییم چشم می‌دوزم. آسمانِ بهاری و صافِ آبی، در معرکه‌ی خورشید در میان‌اش است. با خود می‌گویم:« چه‌گونه از این طبیعت زیبا و دست‌نیافتنی بگذرم؟
خودمم نیز گم‌شده‌ام! در اغماء آن فرصت‌های از دست رفته‌ام، رفته است و دیگر قابل بازگشت نیستند! جایی که اسم آن فرصت‌های از دست‌رفته نگاشته شده است!

«نوشته: سیده نرگس مرادی خانقاه»
 
امضا : Nargess.khatoon

PETRØVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,533
پسندها
28,422
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • مدیرکل
  • #12
در کتابخانه‌ی مدفون، صفحه‌ای از طوماری گشوده بود؛ طوماری که میان هزار صفحه خط و نشان، تنها یک جمله کم داشت. همان یک جمله، اگر نوشته می‌شد، شاید پیمانی را کامل می‌کرد، عشقی را به انجام می‌رساند، یا تباری را از سقوط بازمی‌داشت. جای آن جمله، چون قبری کوچک و خاموش در میان خطوط بود؛ و آن گودیِ خالی بیش از هر نوشته‌ای سخن می‌گفت:
- سخن از واقعه‌ای که می‌توانست باشد…اما نیست.
 

Lili.Da

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/20
ارسالی‌ها
1,372
پسندها
31,034
امتیازها
60,611
مدال‌ها
25
سن
25
  • مدیر
  • #13
باید بیشتر خنده را مهمان قلبم می‌کردم؛ باید بیشتر زندگی را روی کاغذ تصویر می‌کردم. باید بیشتر بالا و پایین می‌پریدم. بیشتر جیغ می‌کشیدم. باید بیشتر صداشون می‌زدم. باید بیشتر راجب زیبایی‌هاشون صحبت می‌کردم. باید بیشتر کتاب‌ می‌خوندم. باید بیشتر حس می‌کردم؛ بیشتر رها می‌کردم. باید بیشتر زندگی می‌کردم و بیشتر زندگی می‌دادم.
 
امضا : Lili.Da

ترَنُّم

هنرمند انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
294
پسندها
2,154
امتیازها
11,813
مدال‌ها
10
  • #14
مات قاب‌های کنج اتاق شده بودم شبنمی لجوجانه بر روی گونه‌های گل‌گونم نشست؛ قاب‌هایی که دیگر فقط قاب بود و خاطره؛ فکری ماننده ملخ های بیشه بر من دامن زده بود... تا جانم را بگیرد، ولیکن چیزی را تغییر نمی‌داد نه می‌توانستم زمان را بازگردانم، نه می‌توانستم گرمای خورشید را از دستانش احساس کنم... حال من بودم و کولاک این اتاق دلگیر و اویی که دگر در این حوالی نمی‌جوشد.
 
آخرین ویرایش

PETRØVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,533
پسندها
28,422
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • مدیرکل
  • #15
در چاهی باستانی، انعکاس رگه‌ای از نور بر سطح آب می‌لغزید؛ نوری که قرن‌ها پیش شاید راه بازگشت، یا نشانی از رستگاری را نشان می‌داد. اما آب اکنون در لایه‌های زمان مدفون شده و بی‌حرکت مانده بود و هیچ برجستگی روشنی نمی‌توانست آن ژرفای فراموشی را بشکافد. نور، هر بار که می‌کوشید با شکافتن سطحِ لرزان معنا پیدا کند، در تاریکی زیرین بلعیده می‌شد؛ همان‌گونه که امیدهای دیررس همیشه بلعیده می‌شوند.
 

~Alaa

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
225
پسندها
1,063
امتیازها
6,753
مدال‌ها
11
  • مدیر
  • #16
صدای کوبیده شدن درب وحشتی در دلش انداخته بود.گویی مشت های بسیاری بر درب چوبی بی نوا می‌کوبیدند؛لرزان به کاغذ‌های خالی نگاه می‌کرد.نمی دانست از کجا شروع کند،احساس می‌کرد فرصت کافی برای آنکه تازه نامه نویسد ندارد؛نمی ‌توانست انتخاب کند برای چه کسی بنویسد،کاش فرصت بیشتری داشت.با نگاهی بی فروغ به کاغذ‌ها،قلم جوهری را برداشت و نوشت:کاش در زمان مناسبی شروع می‌کردم تا حال از واژه کاش استفاده نمی‌کردم.صدای برخورد درب به دیوار،آخرین امید را از او گرفت.چشمانش را آرام بست.
 
امضا : ~Alaa

PETRØVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,533
پسندها
28,422
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • مدیرکل
  • #17
قابِ لحظه بی‌ من بسته شده بود...
 

Swan

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
16/10/22
ارسالی‌ها
229
پسندها
2,996
امتیازها
16,453
مدال‌ها
9
سن
21
  • مدیر
  • #18
تو رفتی و دیدگانم تا به ابد، به حیرت دچار ماند زیرا که دگر، بازنگشتی برمن.
 

PETRØVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,533
پسندها
28,422
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • مدیرکل
  • #19
در سپیده‌دمِ آخرین نبرد، پیش از آنکه تیغ‌ها به هم آیند، لبخندی زدند؛ لبخندی که وعده‌ی دنیایی دیگر را می‌داد. در آن لبخند، تمامِ عشق‌ها و تمامِ پیروزی‌هایِ ممکن نهفته بود. اما روزگار، پیش از آنکه فرصتِ تحققِ آن وعده را دهد، خودش را به پایان رساند!
 

Le Saber

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
66
پسندها
746
امتیازها
3,623
مدال‌ها
7
  • مدیر
  • #20
پیش از آنکه دستم به شاخه برسد، بهار ریخت
و پیش از آنکه آوازی از عشق بخوانم الفبای سرزمینمان سکوت شد
من از هر برگ سراغ آن لحظه ویرانی را گرفتم که زندگی در بطن خود از چیزی خالی میشد
چیزی که هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت.
بهار در سرزمین ما به اندازه یک نفس کوتاه بود
پیش از آنکه ماهی برکه آب را به ریه بکشد
پیش از آنکه بچه ای سر به هوا در رودخانه خفه شود،
بهار تمام میشد
و دست من هیچ گاه به شاخه نمی‌رسید
و آن بچه، که پوست شکلات‌های تازه خورده شده هنوز در جیب‌هایش بود، آرام خفه میشد.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا