دیالوگ نویسی تمرین دیالوگ نویسی | نگار 1373 کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Wiseguy
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 79
  • کاربران تگ شده هیچ

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
- تا به حال به کارتونا دقت کردی؟
- به چی؟
- به این‌که چرا بیشتر مواقع، شخصیتای بد داستانا همیشه زشتن و شخصیتای خوب داستان خوشگل؟
- ولی این‌که همیشگی نیست. مثلاً کارتون گوژپشت نتردام، یا شرک!
- آره اسثتناء که همیشه هست، ولی در بین بقیه یک در هزارن. انقدر کمن که دیده نمیشن.
- خب... نمی‌دونم.
- یعنی منکر این میشی که چنین قضیه‌ای، روی قضاوت ما تأثیر می‌ذاره؟‌ ما یاد گرفتیم که خودبه‌خود آدما رو در دیدار اول از روی ظاهرشون قضاوت کنیم.
- آخه این مهمه! مثلاً ظاهر ژولیده داشتن تو دیدار اول یا... .
- نه نه، منظورم چیزیه که ما تو خوب یا بد بودنش هیچ دخالتی نداشته باشیم. مثلاً ممکنه تو یکی رو ببینی که مغزت قیافه یا شکل و شمایلش رو یه جورایی زشت تحلیل می‌کنه، ولی دلی به وسعت دریا داشته باشه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #2
- انقدر وول نخور! بعد دستم به زخمت می‌خوره و شاکی میشی. ببین با شکم خودش چی کرده... کسی به زخمت مُشت زده؟
- نه!
- راستی، میگن مسعود خان رو کشتن.
- عجب.
- عجب؟ کار بعضیا نبوده احتمالاً؟
- اگه منظورت منم، نه.
- می‌دونستی من از دروغ خوشم نمیاد؟
- جهنم و دردسر. آره، کار منه. خب؟
- مرسی از صداقتت.
- همین؟
- اوهوم. از بقیه شنیدم، می‌خواستم بدونم کار تو بوده یا نه.
- چه احساسی داری؟
- شاید بشه گفت، خنثی.
- شاید؟
- به علاوه‌ی مقداری شوک‌زدگی و شگفت‌زدگی. شوکه چون همیشه مرگ آدما برام حس عجیبی داشته و شگفت‌زده برای این که... تو چنین قدرتی داری. تو یه خان رو با دو سه تا از محافظاش کُشتی!
- اگه قدرتمند بودم که این زخم نصیبم نمی‌شد.
- یارو الان زنده‌ست؟
- نه.
- والسلام. به هر حال، می‌دونم که می‌دونی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
- میگن نصف شب آدما صادق‌تر میشن.
- آره، انگار حقیقت داره. چطور؟
- اون شب از فکرش خوابم نمی‌برد. بدون این‌که دست خودم باشه، بهش پیام دادم و گفتم مدت‌هاست که دوستش دارم. اونم گفت که متاسفه، چون چنین احساسی به من نداره. می‌دونی، خوبه که این رو شب بهش گفتم.
- چرا؟
- چون تو روز ممکن بود راستگو نباشه، شاید حتی وارد رابطه می‌شدیم و بعد با کلی خاطره از هم فاصله می‌گرفتیم. شروع نشده، بهش خاتمه داد.
- ولی شاید تو روز هم همین جواب رو به تو می‌داد.
- دروغ تو حالتاش تو روز بود که من رو به این فکر انداخت. خوبه که شب بهش گفتم.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
- امشب بدترین شب زندگیمه.
- نه، این‌طور فکر می‌کنی.
- آخه تو از کجا می‌دونی؟! مگه جای منی؟
- نه، نیستم. ولی به گذشته فکر کن. به بدترین شبایی که داشتی. به بدترین بلاهایی که تو زندگیت به سرت اومده بود.
- خب... ؟
- بدترین شبایی که فکر می‌کردی فرداش رو نمی‌بینی، بالاخره یه روز صبح نشدن؟
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
- دوستش داشتی؟
- زیاد.
- ولی اون که دیگه مُرده.
- تو تا به حال دیدی که کسی تو ذهن یه آدم بمیره؟ آدما تو خیال بقیه، تا ابد زنده هستن و خیلی عادی دارن به زندگی‌شون ادامه میدن!
- اگه یه روز منم بمیرم چی؟
- تو هم همین‌طور. اگه تو الان زنده‌ای و داری خاطره می‌سازی، بعدها همین خاطره‌ها دلیل زنده بودنت برای آینده‌ی من میشه.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
- چرا آرزوهای آدما تمومی ندارن؟
- چون اگه آرزوهاشون تموم بشه، اون‌وقت دیگه دلیلی برای زنده موندن پیدا نمی‌کنن!
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
- تا حالا تو جبهه‌ی جنگ بودی؟
- نه مسلماً.
- احساسی داره که هیچ‌جای دیگه نمیشه تجربه‌ش کرد.
- احساس قدرت؟ یا ترس؟
- بار اول که بهت اسلحه میدن و میگن اون دشمن رو می‌بینی؟ باید بکشیش! باورت نمی‌شه. وقتی کلی با خودت کلنجار میری و بالاخره راضی به شلیک میشی، تازه اون‌جاست که می فهمی کل زندگی و وجود و جسمت، به هیچی بند نیست. همون فشنگ کوچیکی که به سمت دشمن شلیک کردی و طرف مقابلت رو کشتی، اونم به همون راحتی می‌تونه با یه فشنگ کوچولو، کارت رو بسازه.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #8
- پس پیتزام که تو یخچال گذاشته بودم کو؟!
- نوید خوردشون.
- ای بابا! یعنی تا هر چیزی که روی کره‌ی زمین وجود داره رو نبلعه، آروم نمی‌گیره. فقط غذا بذار جلوش و اونم هی بلمبونه و بلمبونه و... .
- داری واسه پیتزا گریه می‌کنی؟! بابا بی‌خیال! فردا زنگ بزن واسه‌ت بیارن.
- چرا نمی‌فهمی؟! مسئله خود پیتزا نیست!
- پس چیه؟ جلوی یخچال با در باز ایستادی و زار زار اشک می‌ریزی. لابد داری برای کودکان گرسنه‌ی آفریقایی گریه می‌کنی!
- .‌‌.. .
- واقعاً مطمئنی که به خاطر پیتزا نیست؟ این حجم از گریه طبیعی نیستا!
- من الان جواب معده‌م رو چی بدم؟! نصفه شب پیتزا از کجا براش بیارم؟ جواب غرغراش تا صبح رو تو میدی یا نوید؟

پ.ن: این دیالوگ مال یه رمانی بود که جایی منتشرش نکردم و اصلاً طنز نبود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy
عقب
بالا