• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته ‎مُخَیَّلهٔ وِدادِ واقِعی | الف.قاف کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف.قاف
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 320
  • کاربران تگ شده هیچ

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #11
لمس تو ،همان که در روحم فرو میرود و درد را از مرکز قلبم بیرون میکشد.لمس انگشت هایت روی پوستم جانی تازه به من می دهد.

کاش در تب بسوزم تا دوباره دستت را روی پیشانی ام بکشی و تمام‌ نگاهت را برای من به خرج دهی.

وقتی لمس تو را در چاکرا هایم حس میکنم،جهان تمام بعد هایش را به سمت من باز میکند.

چطور میتوانی این قدرت ماورائی ات را هدر بی همه چیزی مثل من کنی.
به یاد دارم اخرین لمس هشدار دهنده ات را،عللش آن بود که خود را کوچک نشمارم اما فروتنی در مقابل توجه تو،کمترین کاریست که میتوانم انجام دهم.
 
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #12

گفته بودند عشق،هوسی است که با تکرار از سر می‌افتد.
اما من می‌گویم عشق،بعد از جوشش آبی راکد نمی‌شود؛ با محبتِ مداوم، به رودخانه‌ای آرام بدل می‌گردد که در دلش زندگی جریان دارد.
مانند شعله‌ای که دیگر آن عطشِ جوانی را ندارد،اما حرارتِ پیوسته‌اش خانه را گرم نگه می‌دارد.

برای دوامِ عشق، باید از پلهٔ غرور پایین آمد.عشاق باید بدانند‌ در راهِ پیچ در پیچِ زندگی،همیشه باید یک پله پایین‌ترِ معشوق ایستاد،تا نگاه‌شان رو به بالا بماند.

عشق یک اتفاق نیست،یک درخت است،که باید هر روز با حضور و مراقبت آبیاری شود.

همان‌طور که قبلا گفته‌ام
عشق با «یادآوریِ مناسبت‌ها» زنده نمی‌ماند،
عشق با «به یاد بودنِ مداوم» نفس می‌کشد.

و همین یادِ عاشقانه است
که خودش را در روزمرگی‌های کوچک نشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #13
«تو» که هستی؟
نامیدن تو فقط تحت عنوان معشوق،کم لطفی بزرگی است.

تو پناه من از چنگال روزگاری!
وقتی که آواز صدایت به گوش هایم می رسد،چشم هایم بسته می شوند و بدنم از لبه پرتگاه عقب عقب می رو ،درست مثل آدم هایی که تسخیر شده اند بدون اراده،پاهایم من را سمت تار های صوتی ات می کشد.

من همانم که از سایه خود نفرت داشتم و به انعکاس آینه هم اعتماد نمی کردم ،چطور؟چطور توانستی این همه اعتماد را در من پرورش دهی؟

شاید با آغوشت که پناهگاه بهشتی است.
شاید با ساختن محفلِ بدونِ قضاوت ،جایی که در آسیب پذیر ترین حالت،لایق توجه خاصّت هستم.
شاید هم‌ با کنترول!

کنترولی که از جنس تحمیل و تصاحب نبود!
برای کم کردن فشار زندگی از سینه من و همدلی بود.
تو خودت را درگیر دغدغه یار میکنی و راه را نشان می دهی تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #14
امید به پایان دلتنگی همان معنای انتظار است.
انتظار تو همان تخت نرمی است که آغوشت را کم دارد.

شنیده ام که دوست داری انتظارت را بکشم اما این درد را به جانم نیانداز که تمام دنیا را پیاده روی میکنم تا تمام برگهای پاییزی زیر پایم ناله کنند و فکر مداوم تو را، از ذهنم‌دور‌کنند.

انتظار تو برای من مرور نامت به شکل وسواس گونه است.
فقط من نه،حتی دیوار های خانه هم به انتظار تو ماتم می گیرند و حضورت مثل رویایی در گوشه ذهنم می ماند.

انتظار یک زمان برای فهمیدن ارزش داشتنت است.

حق داری که برای ارزشت به من فخر بفروشی،تو‌جهان را در وجودم زیر و رو‌ کردی و ‌من گربه ای مغرور که حالا می داند،عشق گاهی در بودن نمی درخشد،در نبودن آشکار ‌میشود.

با تمام این ها انتظار تو دردناک نیست زیرا اعتماد من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #15
من بی تابم.
تمام بدنم مور مور است.
موهایم ژولیده است.
پوست لب هایم کنده است.
چشم هایم پر از اب است.
و تلو تلو میخورم،
من را در سینه ات فشار بده و به جای من بخند.

سمفونی خنده تو را با چه سازی باید نواخت؟

خنده کوتاه و مردانه ات برای تعلق خاطر دادن به من سرگردان کافی است.

آن گونه های بالا رفته و چین کنار چشم هایت،حس رضایت صورتت!
من کل وجودیتم را برای خنده رضایت تو می دهم.

با خنده ات من را از قفس درد نجات بده.
 
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #16
صدای تق‌تقِ کفش‌های مردانه‌ات بر پارکت‌های قهوه‌ایِ براق،
پیش از آن‌که به من برسی،
دستی از جنسِ امنیت و اشتیاق را دور گردنم حلقه می‌کند و نفسم را به مرزِ التماس می‌کشاند.
من؟همیشه ناتوان از پنهان کردنِ ضربانِ نامنظمِ بطن‌هایم و چشم‌های مبهوتِ گستاخم.
چگونه می‌توانی هر روز در من آشوبی به پا کنی
و با خونسردی تماشایم کنی؟
حق داری؛هنرمندان این‌گونه به آثار خود خیره می‌شوند.
دلم لجاجت می‌خواست،زیرا تنها با یک نگاه و حرکت دست توانِ سلطه بر منِ آتش‌پاره را داشتی، و این ننگی بر غرورم بود.
اما
هنرِ دستِ تو بودن،کم‌کم لذتم شد.
نگاهِ رضایتت، شورِ زندگی‌ام؛
اعتماد به تو هم‌معنای رسیدن به اوج.
از همان لحظه
اطاعتی در من جرقه زد
که بدنم از عقلم پیروی نکرد و فریاد زد:
چشم‌هایت را ببند… ببند…
که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #17
می‌دانم قدرتت از جنس بازی نیست؛
از جنسِ چارچوبی‌ست محکم.ستونش احترام است،دیوارهایش درک،و سقفش تعهد و پذیرش؛پذیرشی که عیب‌ها را پنهان نمی‌کند،همانطور که قضاوت و سرزنش نمی کند!

لیاقتِ تکیه‌گاه بودنم را داشته باش؛زیرا همین احترامِ تو بود که چون جرقه‌ای ،جانم را از سیم‌های خاردارِ درونِ پوستم بیرون میکشید و جراتِ اطاعت از تو را به من بخشید.

احترام به یار،نه تنها محترم شمردنِ خود است؛بلکه نهایتِ قدرت است.زیرا تو توانِ شکستن داری،اما نوازش را انتخاب می‌کنی.وبی‌آنکه ترکی بردارم،به هر شکل که بخواهی، مرا می‌سازی.

توجهی که به پریشانیِ مویِ یار می‌بخشی،چون بذری‌ست که در خاکِ رابطه‌ات می‌روید،شاخه و برگ می‌دهد،و جان می‌گیرد.

حرمت… حد و مرز…
شاید سختگیرانه به نظر آید، اما همین‌ها‌ علتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #18
بخشش طلبیدن؟
من تاب دیدنِ ناخالصی در آسمانِ عشقت را ندارم.
پیش از آنکه عیبم را بگویی، خود را ملامت می‌کنم.

دیوارِ کمالم را تذکر نده؛
که شاید ناخواسته رنجی رسانده باشم.
و اگر از من پوزشی برخیزد،
تو را در برتریِ موهومی غرق نمی‌کند؛
تو از آن دست آدم‌هایی نیستی
که با معذرتِ من،
مرا کوچک‌تر از خود ببینند.
و همین را در تو ستایش می‌کنم.

آز آن بگذریم…
درهایی که در زندگی شکستم تا رهایی یابم،
خرده‌های چوبشان در روحم فرو رفته‌اند.
حالا که بازوانی امن یافته‌ام،
من را از خود نجات بده؛
و جایِ خودم
مرا ببخش.

اما اگر وجهِ دیگر بخواهی،
من باز هم معذرت می‌خواهم…
نه از خطایی که نکردم،
از این ترسِ شیرین که مبادا لایه‌ای از وجودم
هنوز به تو نشان داده نشده باشد.

امنیتِ تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #19
این همه رو دختر خانم گفتن،یک کم هم آقا پسر بگه
_ _ _

دستم را به چشم‌های نم‌دار و قرمزش کشیدم و مژه‌هایش را نوازش کردم.

بدنش در آتش می‌سوخت؛ پوست لب‌های کبودش کنده شده بود و دست‌های کوچکش، به‌خاطر سوزنِ بی‌رحمِ سرم، یخ کرده بود.

موهای پرپشت و بلندش که دیگر آن موج را نداشت، حالا بیشتر مایه‌ی عذاب و دست‌وپاگیرش بود و مدام جمعشان می‌کرد.

دردناک‌تر از همه، نفس‌های کوتاه و رنگ زردش بود.

انگشت‌هایم را روی بدنش می‌کشم تا درد را کمتر حس کند.

از آن‌جا که تمام زندگی تنها بودم و در تب و لرز جان دادم، دوست داشتم او لذتِ تیمار شدن را تجربه کند.

من دیدم که با ابروهای شلخته و مردمک‌های لرزانش، از نوازش دست من بر شقیقه‌اش تشکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,073
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #20

آن نگاه و صدای بهشتی ات را از من دریغ نکن ،من به حساسیت‌هایت گوش می‌دهم؛ دست‌های قفل‌شده در سینه‌ات را باز کن و به من نگاه کن…
در این میان، ما هر دو باید کمی عقب بنشینیم؛
عشق، همان فهمِ متقابل است،
همان عذرخواهیِ دوطرفه،
همان نگشتن پیِ نقشِ متهم و مقصر.
قهر فقط دیوارِ کدورت را محکم‌تر می‌کند.
اجازه بده چشم‌هایت در من قفل شوند،
و موهای مشکی‌ات در آفتاب روشن شوند؛
با حلِ مشکلات، به بهارِ زمین خوش آمد بگوییم.
چرا که هیچ‌گاه یکی شاکی و دیگری مجرم نیست؛
عشاق این را هم بدانند که کوتاه آمدن از خروارهای غرور،
لطفی است که در حقِ آرامشِ خود می‌کنند.

ما برای تجلّیِ خود،
به احساسِ میانمان انعطاف می‌دهیم.

دست‌های ظریفت را به من بده
و در میان این کشتزار،
با من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف.قاف
عقب
بالا