- تاریخ ثبتنام
- 10/7/21
- ارسالیها
- 2,631
- پسندها
- 27,522
- امتیازها
- 53,373
- مدالها
- 32
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
این داستان بر اساس روایتهای مردمی در روستایی دورافتاده اتفاق افتاده. مرد جوانی به نام علی، بعد از یک روز سخت کار در شهر، تصمیم میگیرد در رستورانی قدیمی کنار جاده توقف کند. هوا تاریک شده و باران شدیدی میبارد. رستوران نیمهتعطیل به نظر میرسد، اما چراغهای کمنور از پنجرهها بیرون میزند. علی وارد میشود و میبیند چند مشتری عجیب پشت میزها نشستهاند – مردانی با لباسهای کهنه، صورتهای رنگپریده و چشمانی خیره. صاحب رستوران، پیرمردی با لبخندی مصنوعی، منو را میدهد. علی سفارش کباب میکند، اما وقتی غذا میرسد، بوی عجیبی از آن بلند میشود – بویی شبیه به گوشت سوخته. یکی از مشتریان، مردی با دستهای لرزان، شروع به حرف زدن میکند: "اینجا همیشه شلوغه، حتی وقتی همه مردن." علی فکر میکند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.