- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
شبنم، معلم جوان و کنجکاو، با کولهباری از امید و اشتیاق، قدم به دهکدهی "قوچکوه" گذاشت. دهکدهای که در پسِ کوههایی سترگ، چون نگینی فراموششده در دل تاریخ، خفته بود. هوای سنگین و سکوت وهمآور دهکده، اولین نشانههایی بود که شبنم را به تردید انداخت. اهالی دهکده، با نگاههای دزدانه و لبخندهای ماسکگونه، رازهایی کهن را در سینههای خود دفن کرده بودند؛ رازهایی از موجوداتی که شبها در سایهها میرقصیدند و در تاریکی، به شکلی دگر، نفس میکشیدند.
شبنم، که تشنهی کشف حقیقت بود، در خانهی قدیمی و متروکهای که به او پناه داده بود، پناه گرفت. نیمهشب بود که صداهایی عجیب از دل دیوارها برخاست. ابتدا خشخشِ پاهایی نامرئی، سپس همهمهای که گویی از اعماق زمین میآمد، و نوری لرزان که از شکاف در، به درون...
شبنم، که تشنهی کشف حقیقت بود، در خانهی قدیمی و متروکهای که به او پناه داده بود، پناه گرفت. نیمهشب بود که صداهایی عجیب از دل دیوارها برخاست. ابتدا خشخشِ پاهایی نامرئی، سپس همهمهای که گویی از اعماق زمین میآمد، و نوری لرزان که از شکاف در، به درون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش