- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
«خانهی شمارهی ۹»
هوا نیمهتاریک بود، آخرین روزهای پاییز. کوچهای خاکی در حاشیهی شهر، پر از خانههای قدیمی با پنجرههای سوراخ و دیوارهای نمزده.
امین ماشینش را در انتهای کوچه نگه داشت و به پلاک زنگزده روی دیوار نگاه کرد:
شماره ۹.
خانهای که مشاور املاک گفته بود «قیمتش فوقالعادهست، فقط یهکم مرموز.»
امین خندیده بود. مرموز برایش یعنی ارزان.
در چوبی را هل داد. صدا نالهای کرد، مثل کسی که از سالها درد بیدار میشود.
داخل حیاط، برگهای خشک مثل پوست مار زیر پا خرد میشدند. ساختمان دو طبقه بود، با پنجرههایی چوبی، پردههایی رنگپریده. همهچیز بوی خاک و رطوبت میداد.
روی پلهها نشست تا سیگار روشن کند، که ناگهان حس کرد نگاهش میکنند.
نه از جلو، نه از بالا.
از **پشت گردنش.**...
هوا نیمهتاریک بود، آخرین روزهای پاییز. کوچهای خاکی در حاشیهی شهر، پر از خانههای قدیمی با پنجرههای سوراخ و دیوارهای نمزده.
امین ماشینش را در انتهای کوچه نگه داشت و به پلاک زنگزده روی دیوار نگاه کرد:
شماره ۹.
خانهای که مشاور املاک گفته بود «قیمتش فوقالعادهست، فقط یهکم مرموز.»
امین خندیده بود. مرموز برایش یعنی ارزان.
در چوبی را هل داد. صدا نالهای کرد، مثل کسی که از سالها درد بیدار میشود.
داخل حیاط، برگهای خشک مثل پوست مار زیر پا خرد میشدند. ساختمان دو طبقه بود، با پنجرههایی چوبی، پردههایی رنگپریده. همهچیز بوی خاک و رطوبت میداد.
روی پلهها نشست تا سیگار روشن کند، که ناگهان حس کرد نگاهش میکنند.
نه از جلو، نه از بالا.
از **پشت گردنش.**...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.