- تاریخ ثبتنام
- 17/10/23
- ارسالیها
- 976
- پسندها
- 11,796
- امتیازها
- 29,073
- مدالها
- 28
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- #1
میان کوچه بودم
که آمد ناگهان باد
صدایی کرد محکم
درختان را تکان داد
کمی ترسیدم و زود
نشستم پای دیوار
ولی او داشت چیزی
به من میگفت انگار
گمانم سعی میکرد
بگوید که «منم باد
به تو کاری ندارم»
به من یک هدیه هم داد
بله آن هدیه پَر بود
پرِ زرد قناری
که زد آن را به مویم
برای یادگاری
همین که رفت تازه
شدم غمگین و دلخور
که از کار قشنگش
نکردم یک تشکر
که آمد ناگهان باد
صدایی کرد محکم
درختان را تکان داد
کمی ترسیدم و زود
نشستم پای دیوار
ولی او داشت چیزی
به من میگفت انگار
گمانم سعی میکرد
بگوید که «منم باد
به تو کاری ندارم»
به من یک هدیه هم داد
بله آن هدیه پَر بود
پرِ زرد قناری
که زد آن را به مویم
برای یادگاری
همین که رفت تازه
شدم غمگین و دلخور
که از کار قشنگش
نکردم یک تشکر