داستان کودکانه داستان کودکانه | آتشی و حباب‌های جادویی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع bahar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 1
  • بازدیدها بازدیدها 10
  • کاربران تگ شده هیچ

bahar

مدیر بازنشسته
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/23
ارسالی‌ها
977
پسندها
11,962
امتیازها
29,073
مدال‌ها
29
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یک اژدهای کوچولوی قرمز بود که اسمش را «آتشی» گذاشته بودند. آتشی بال‌های خیلی کوچکی داشت و همیشه آرزو می‌کرد که زودتر بزرگ شود تا بتواند مثل بقیه کارهای مهم انجام بدهد.

یک شب مهتابی، آتشی و بابایش در حیاط خانه‌شان کنار هم نشسته بودند. بوی خوشمزه مارشمالوهای کباب شده همه جا پیچیده بود و دهان آتشی را آب انداخته بود. بابا اژدها لبخندی زد، نفس عمیقی کشید و گفت: «نگاه کن پسرم! این‌طوری باید خوراکی‌ها رو گرم کنی.»

بچه اژدها در حال خوردن مارشمالو

بعد دهانش را باز کرد و گفت: «هووووووف!» یک شعله‌ی گرم و طلایی از دهان بابا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : bahar

bahar

مدیر بازنشسته
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/23
ارسالی‌ها
977
پسندها
11,962
امتیازها
29,073
مدال‌ها
29
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #2
به جای آتش، یک عالمه حباب رنگارنگ و درخشان از دهان آتشی بیرون آمد. حباب‌ها در هوا چرخ خوردند و یکی از آن‌ها با صدای «تِرق!» درست روی دماغ بابا اژدها ترکید. آتشی خیلی خجالت کشید و سرش را پایین انداخت.

بچه اژدها ناراحته

بغض راه گلوی اژدهای کوچولو را بست و اشک‌هایش روی گونه‌های قرمزش غلتیدند. او با ناراحتی گفت: «من اصلاً اژدهای خوبی نیستم! اژدها که حباب بازی نمی‌کنه.» بعد هم با غصه بدو بدو به سمت جنگل رفت تا تنها باشد.

آتشی زیر یک درخت بلوط بزرگ نشست و آرام گریه کرد. ناگهان یک پرنده‌ی آبی کوچولو روی شاخه پرید و گفت: «جیک جیک! اژدها کوچولو چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : bahar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ^mahsa^
عقب
بالا