- تاریخ ثبتنام
- 17/10/23
- ارسالیها
- 977
- پسندها
- 11,961
- امتیازها
- 29,073
- مدالها
- 29
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- #1
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یک اژدهای کوچولوی قرمز بود که اسمش را «آتشی» گذاشته بودند. آتشی بالهای خیلی کوچکی داشت و همیشه آرزو میکرد که زودتر بزرگ شود تا بتواند مثل بقیه کارهای مهم انجام بدهد.
یک شب مهتابی، آتشی و بابایش در حیاط خانهشان کنار هم نشسته بودند. بوی خوشمزه مارشمالوهای کباب شده همه جا پیچیده بود و دهان آتشی را آب انداخته بود. بابا اژدها لبخندی زد، نفس عمیقی کشید و گفت: «نگاه کن پسرم! اینطوری باید خوراکیها رو گرم کنی.»
بعد دهانش را باز کرد و گفت: «هووووووف!» یک شعلهی گرم و طلایی از دهان بابا...
یک شب مهتابی، آتشی و بابایش در حیاط خانهشان کنار هم نشسته بودند. بوی خوشمزه مارشمالوهای کباب شده همه جا پیچیده بود و دهان آتشی را آب انداخته بود. بابا اژدها لبخندی زد، نفس عمیقی کشید و گفت: «نگاه کن پسرم! اینطوری باید خوراکیها رو گرم کنی.»
بعد دهانش را باز کرد و گفت: «هووووووف!» یک شعلهی گرم و طلایی از دهان بابا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.