- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
داستان: مدرسهی ارواحِ آینه
اسمم سامان است. امسال، پدر و مادرم من را فرستادند به یک مدرسهی شبانهروزیِ جدید. اسمش «آکادمیِ نورِ سپیده» بود. میگفتند بهترین مدرسه است، اما هر وقت اسمش را میآوردم، یک حسِ عجیبی بهم دست میداد؛ انگار هوا سنگین میشد.
روز اول، همه چیز عادی بود. اتاقهای مرتب، بچههای گیج، معلمهای کمی سختگیر. اما شب اول، وقتی در اتاقِ خودم تنها بودم، کنار کمد دیواریِ بزرگی که آینهی قدیِ تمامقد داشت، حس کردم کسی دارد نگاهم میکند.
اول فکر کردم سایه است. نورِ لامپِ راهرو از شکافِ درِ اتاق میافتاد روی آینه و شکلِ عجیبی میساخت. اما بعد…
داخل آینه، صورتی را دیدم که مالِ من نبود.
موهایش مثل من بود، اما چشمهایش… انگار از درونِ تاریکی به بیرون خیره شده بود. لبخندِ کجی زد...
اسمم سامان است. امسال، پدر و مادرم من را فرستادند به یک مدرسهی شبانهروزیِ جدید. اسمش «آکادمیِ نورِ سپیده» بود. میگفتند بهترین مدرسه است، اما هر وقت اسمش را میآوردم، یک حسِ عجیبی بهم دست میداد؛ انگار هوا سنگین میشد.
روز اول، همه چیز عادی بود. اتاقهای مرتب، بچههای گیج، معلمهای کمی سختگیر. اما شب اول، وقتی در اتاقِ خودم تنها بودم، کنار کمد دیواریِ بزرگی که آینهی قدیِ تمامقد داشت، حس کردم کسی دارد نگاهم میکند.
اول فکر کردم سایه است. نورِ لامپِ راهرو از شکافِ درِ اتاق میافتاد روی آینه و شکلِ عجیبی میساخت. اما بعد…
داخل آینه، صورتی را دیدم که مالِ من نبود.
موهایش مثل من بود، اما چشمهایش… انگار از درونِ تاریکی به بیرون خیره شده بود. لبخندِ کجی زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.