- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
عنوان: سکوتِ وهمآلودِ باغِ متروکه
در حاشیه شهر، جایی که نور چراغهای خیابان به سختی به آن میرسید، باغی متروکه قرار داشت. باغی که زمانی پر از شکوفههای رنگارنگ و خندههای کودکان بود، حالا به تسخیر تاریکی و سکوت درآمده بود. مردم محلی از آنجا دوری میکردند و داستانهای عجیبی دربارهاش تعریف میکردند؛ داستانهایی از سایههایی که در میان درختان میرقصیدند و نجواهایی که در باد شنیده میشد.
یک شب، چهار دوست – سارا، امیر، مریم و رضا – که از شنیدن این داستانها کنجکاو شده بودند، تصمیم گرفتند شجاعت خود را امتحان کنند و به باغ متروکه بروند. با چراغ قوههایی در دست و دلهایی پر از هیجان و ترس، وارد دروازه زنگزده باغ شدند.
هوای باغ سنگین و دمکرده بود. بوی خاک نمزده و برگهای پوسیده در هوا...
در حاشیه شهر، جایی که نور چراغهای خیابان به سختی به آن میرسید، باغی متروکه قرار داشت. باغی که زمانی پر از شکوفههای رنگارنگ و خندههای کودکان بود، حالا به تسخیر تاریکی و سکوت درآمده بود. مردم محلی از آنجا دوری میکردند و داستانهای عجیبی دربارهاش تعریف میکردند؛ داستانهایی از سایههایی که در میان درختان میرقصیدند و نجواهایی که در باد شنیده میشد.
یک شب، چهار دوست – سارا، امیر، مریم و رضا – که از شنیدن این داستانها کنجکاو شده بودند، تصمیم گرفتند شجاعت خود را امتحان کنند و به باغ متروکه بروند. با چراغ قوههایی در دست و دلهایی پر از هیجان و ترس، وارد دروازه زنگزده باغ شدند.
هوای باغ سنگین و دمکرده بود. بوی خاک نمزده و برگهای پوسیده در هوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.