- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
آخرین تلگراف
سال ۱۸۸۸ بود و لندن غرق در مه غلیظ و بویِ نمِ خیابانها بود. کارآگاه «آرتور هِیز»، با کتِ پشمیِ کهنهاش، در کوچهای تنگ و تاریک ایستاده بود. نورِ لرزانِ فانوس، سایههایِ وهمآوری را بر دیوارهایِ آجریِ خیس میانداخت. قربانیِ تازه، یک زنِ جوان بود، با وضعیتی که حتی کارآگاهِ باتجربهای مثل آرتور را هم منزجر میکرد.
این سومین قتلِ مشابه در سه هفتهی اخیر بود. همهچیز یک نشان داشت: قربانیان زن، قتلِ وحشیانه، و یک شیءِ عجیب که کنارِ جسد پیدا میشد. این بار، یک جعبهی موسیقیِ کوچک و کهنه بود که ملودیِ غمگینی را در سکوتِ شب نجوا میکرد.
روزها به شبها گره خوردند. آرتور تمامِ وقتش را صرفِ پرونده کرد. تلگرافها بینِ ادارات ردوبدل میشدند، شاهدانِ احتمالی بازجویی...
سال ۱۸۸۸ بود و لندن غرق در مه غلیظ و بویِ نمِ خیابانها بود. کارآگاه «آرتور هِیز»، با کتِ پشمیِ کهنهاش، در کوچهای تنگ و تاریک ایستاده بود. نورِ لرزانِ فانوس، سایههایِ وهمآوری را بر دیوارهایِ آجریِ خیس میانداخت. قربانیِ تازه، یک زنِ جوان بود، با وضعیتی که حتی کارآگاهِ باتجربهای مثل آرتور را هم منزجر میکرد.
این سومین قتلِ مشابه در سه هفتهی اخیر بود. همهچیز یک نشان داشت: قربانیان زن، قتلِ وحشیانه، و یک شیءِ عجیب که کنارِ جسد پیدا میشد. این بار، یک جعبهی موسیقیِ کوچک و کهنه بود که ملودیِ غمگینی را در سکوتِ شب نجوا میکرد.
روزها به شبها گره خوردند. آرتور تمامِ وقتش را صرفِ پرونده کرد. تلگرافها بینِ ادارات ردوبدل میشدند، شاهدانِ احتمالی بازجویی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.