- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
داستان: «صدای طبقه بالا»
«مهران» تنها در خانهای قدیمی زندگی میکرد که به ارث برده بود. طبقه بالا سالها بود که قفل شده بود و او هرگز کلیدی برایش پیدا نکرد. هر شب، دقیقاً ساعت ۳:۱۵ بامداد، صدای کشیده شدن چیزی سنگین روی کفپوشهای چوبی طبقه بالا بلند میشد.
او همیشه سعی میکرد با گوش دادن به موسیقی آن را نادیده بگیرد. یک شب، خسته از بیخوابی، از پلهها بالا رفت و با کلیدی که از جیبش درآورد—که تازه همان روز در کشوی آشپزخانه پیدا کرده بود—در را باز کرد. اتاق خالی بود، اما وسط اتاق، یک گرامافون قدیمی بود که سوزنش روی صفحه نمیچرخید. مهران نزدیک شد و با وحشت دید که لبههای گرامافون هنوز گرم است، انگار همین چند لحظه پیش کار میکرده. ناگهان صدای خشخشی بلند شد و صدای ضبط شدهای در اتاق پیچید که...
«مهران» تنها در خانهای قدیمی زندگی میکرد که به ارث برده بود. طبقه بالا سالها بود که قفل شده بود و او هرگز کلیدی برایش پیدا نکرد. هر شب، دقیقاً ساعت ۳:۱۵ بامداد، صدای کشیده شدن چیزی سنگین روی کفپوشهای چوبی طبقه بالا بلند میشد.
او همیشه سعی میکرد با گوش دادن به موسیقی آن را نادیده بگیرد. یک شب، خسته از بیخوابی، از پلهها بالا رفت و با کلیدی که از جیبش درآورد—که تازه همان روز در کشوی آشپزخانه پیدا کرده بود—در را باز کرد. اتاق خالی بود، اما وسط اتاق، یک گرامافون قدیمی بود که سوزنش روی صفحه نمیچرخید. مهران نزدیک شد و با وحشت دید که لبههای گرامافون هنوز گرم است، انگار همین چند لحظه پیش کار میکرده. ناگهان صدای خشخشی بلند شد و صدای ضبط شدهای در اتاق پیچید که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.